...................................

صفحه اول

پست الكترونیك

آشنایی با من

...................................

موضوعات

...................................

لینکستان

...................................

 

آرشیو
دی 1387 (1)
...................................
آذر 1387 (1)
...................................
آبان 1387 (2)
...................................
مهر 1387 (2)
...................................
شهریور 1387 (1)
...................................
خرداد 1387 (1)
...................................
اردیبهشت 1387 (2)
...................................
اسفند 1386 (1)
...................................
بهمن 1386 (1)
...................................
دی 1386 (4)
...................................
آذر 1386 (2)
...................................
آبان 1386 (3)
...................................
مهر 1386 (5)
...................................
شهریور 1386 (4)
...................................
مرداد 1386 (1)
...................................
تیر 1386 (22)
...................................

چهارشنبه 18 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

روزهای نابهنگام

یک.امروز ۳۱ شهریور بود و برای نسل من این روز یادآور اتفاق شگرفی است که جان و جهان ملتی را تحت تاثیر قرار داد.

دو.این شعر محصول تنفس در هوای آن سالهاست.برای من خاطره انگیز است شاید برای شما هم خواندنی باشد

***

*

از من نشانی گنگ،نقشی رو به پایان ماند

فرجام من پاشید،آغازم پریشان ماند

دستان من ـ همسایگان جنگل و دریا ـ

در روز روشن زیر آوار بیابان ماند

زین پیش با من بود روحی سرخ و اشراقی

می شد کنارش همچو انسان بود و انسان ماند

من بازگشتم روح عصیان پیشه ام آن روز

انگاز در خط مقدم با شهیدان ماند

از سالهای اضطراب و آتش و تشویش

من ماندم و اسب و درفش و تیغ و میدان ماند

همچون زمینی تشنه چشمانم ترک برداشت

برخاطر من تلخی رویای باران ماند

ای روزهای نابهنگام جنون و عشق

بعداز شما روحم اسیر سکه و نان ماند

*

از یادها رفتم ولی انبوه اندوهم

در مویه های عصرهنگام نیستان ماند.

                                      مهرماه 1371


 

زورنوشت۲

                         مولانا و شمس تبریزی

دکتر ایوبی را از رایزنی فرهنگی ایران در فرانسه می شناسم. چندی پیش در تبریز دیدمش،معاون اجتماعی وزیر کشور است و در پی آنست که برای شمس تبریزی و مولانا کاری را سامان دهد.برای هماهنگی های اولیه به تبریز آمده و با مدیران شهر جلساتی داشته است.در حالی که از امکانات فرهنگی شهر بازدید می کنیم از کارهایی که در مدت حضورش در فرانسه انجام داده تعریف می کند و از ظلمی که به شخصیت های جهانی ما می رود.می گوید:

ـ اینها میراث معنوی ما هستند در حالی که امروز همسایگان ما هر کدام یکی از این شخصیتها را به نفع خود مصادره می کنند.

در تایید سخنش می گویم:

ـ کاش دیگر کشورها از این کارها بکنند تا بلکه به رگ غیرتمان بربخورد و کاری بکنیم،انصافا اگر نبود همت این همسایه ترک در طرح مولانا ما هنوز در بند این بودیم که مولانا سنی است یا شیعه!ولی وقتی دیدیم یک شبه دارند مولانا را رومی! می کنند به دست و پا افتادیم.

سری تکان می دهد و از نحوه طرح موضوع در وزارت کشور می گوید و این که دولت برای برگزاری شکوهمند همایش مولانا و هفته شمس تبریزی حسابی آستین بالا زده است.قرار است علاوه بر همایش علمی که با حضور استادان ایرانی و خارجی برگزار خواهد شد،تبریز در طول هفته شمس تبریزی میزبان کنسرت استاد شجریان باشد،همچنین بسیاری از بازیگران و کارگردانان سینما در مراسمی گردهم خواهند آمد،نمایش رستاخیز عشق به کارگردانی مسافر آستانه به روی صحنه خواهد رفت و...

دکتر هنوز از کارهایی می گوید که قرار است در این هفته به اجرا در آید و من به وجد می آیم و به این می اندیشم که هنوز در کشور ما این فرد است که موثر است نه سیستم و خدا را شکر می کنم که در سیستم ما هنوز آدمهای فهیمی چون دکتر ایوبی موثرند.

در این میان قرار است سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز هم سهمی در برگزاری این اتفاق بزرگ فرهنگی داشته باشد.در این باره باز هم خواهم نوشت البته به زور. 


 

زورنوشت ۱

«زورنوشت»عنوانی است که از دوست خوبم نقی فرشباف به وام گرفته ام.جابجایی نقطه از سر حرف سوم این کلمه به روی سر کلمه اول ترکیب غریبی را خلق کرده است که با حال و روزگار نوشتن من بی شباهت نیست.مگر وجود چنین سرفصل شریفی مرا به تامل و نوشتن وادارد.

زورنوشت بهانه ای ست تا اتفاقاتی که ارزش نوشتن و خواندن دارند از نعمت تبدیل شدن به کلمه محروم نشوند و از این رهگذر در حافظه جمعی محفوظ بمانند.

                        تاخدا چه بخواهد.


 

هزار پنجره آیینه

...

 مرید چشم توام چشم بسته می­دانی
اسیر زلف توام ای خیال نورانی



مجال بال زدن در حریم چشمت نیست
همیشه ابری ابری، همیشه بارانی



ضریح نام تو آنسوی آبها پیداست
و دست زمزمه كوتاه و راه طولانی



به گریه­گاه نشینم بر آستانه تو
به مویه­گاه بنالم از این گرانجانی



چنان به عشق تو دلبسته­ام كه می­ترسم
در این میانه به یغما رود مسلمانی



تو از قبیله فریادهای گمشده­ای
كه مانده در قفس سینه­های توفانی



عزیز گمشده، گم گشته­ای و می­آید
شمیم عطر تو از آیه­های قرآنی



نشسته­ای و زمان می­رود به سوی سقوط
و آسمان و زمین نیز رو به ویرانی



شكسته صاعقه غیبت تو ساقه ما
از این میانه مگر جنگلی برویانی



بر این كویر تب آلود و دشتهای عطش
ببار گمشده من، بهار بارانی



ترا شنیده نگاهم، پیاده می­گذری
میان هاله­ای از عطر یاس، پنهانی



هزار پنجره آئینه را گشودم و باز
نبود جز تپش لحظه­های عرفانی



«نگاه كردم و دیدم ولی نمی­دیدم»
حضور روشن خورشید را ز عریانی



فراز قامت و مهتاب روی و آینه پوش
خلاصه همه جلوه­های رحمانی



به لطف روی به من كرد و از دلم پرسید
ز كیست این همه حیرت؟ ز چیست حیرانی



در آن میانه دل من به حال مستی گفت :
 اسیر زلف توام ای خیال نورانی



هنوز دست تو را روی شانه­ام دارم
در این حوالی غربت در این پریشانی



برای تشنه دلان ساغرت پر از عشق است
و دست سبز تو مشغول جام گردانی



بر این عطش - كه منم – قطره­ای عنایت كن
مگر شكوفه زند غیرت سرافشانی



به رقص آیم و از هست خود برون خیزم
میان معركه در موسم غزلخوانی



اگر نسیم ظهورت وزید می­خواهم
به رسم عشق شوم در ره تو قربانی



اگرچه لایق ناز تو نیستم، اما
مرید چشم توام چشم بسته می­دانی


فروردین 76


 

 

صفحات وبلاگ

 

 

 

 

Site Meter