
مرید چشم توام چشم بسته میدانی اسیر زلف توام ای خیال نورانی
مجال بال زدن در حریم چشمت نیست همیشه ابری ابری، همیشه بارانی
ضریح نام تو آنسوی آبها پیداست و دست زمزمه كوتاه و راه طولانی
به گریهگاه نشینم بر آستانه تو به مویهگاه بنالم از این گرانجانی
چنان به عشق تو دلبستهام كه میترسم در این میانه به یغما رود مسلمانی
تو از قبیله فریادهای گمشدهای كه مانده در قفس سینههای توفانی
عزیز گمشده، گم گشتهای و میآید شمیم عطر تو از آیههای قرآنی
نشستهای و زمان میرود به سوی سقوط و آسمان و زمین نیز رو به ویرانی
شكسته صاعقه غیبت تو ساقه ما از این میانه مگر جنگلی برویانی
بر این كویر تب آلود و دشتهای عطش ببار گمشده من، بهار بارانی
ترا شنیده نگاهم، پیاده میگذری میان هالهای از عطر یاس، پنهانی
هزار پنجره آئینه را گشودم و باز نبود جز تپش لحظههای عرفانی
«نگاه كردم و دیدم ولی نمیدیدم» حضور روشن خورشید را ز عریانی
فراز قامت و مهتاب روی و آینه پوش خلاصه همه جلوههای رحمانی
به لطف روی به من كرد و از دلم پرسید ز كیست این همه حیرت؟ ز چیست حیرانی
در آن میانه دل من به حال مستی گفت : اسیر زلف توام ای خیال نورانی
هنوز دست تو را روی شانهام دارم در این حوالی غربت در این پریشانی
برای تشنه دلان ساغرت پر از عشق است و دست سبز تو مشغول جام گردانی
بر این عطش - كه منم – قطرهای عنایت كن مگر شكوفه زند غیرت سرافشانی
به رقص آیم و از هست خود برون خیزم میان معركه در موسم غزلخوانی
اگر نسیم ظهورت وزید میخواهم به رسم عشق شوم در ره تو قربانی
اگرچه لایق ناز تو نیستم، اما مرید چشم توام چشم بسته میدانی
فروردین 76
|