...................................

صفحه اول

پست الكترونیك

آشنایی با من

...................................

موضوعات

...................................

لینکستان

...................................

 

آرشیو
دی 1387 (1)
...................................
آذر 1387 (1)
...................................
آبان 1387 (2)
...................................
مهر 1387 (2)
...................................
شهریور 1387 (1)
...................................
خرداد 1387 (1)
...................................
اردیبهشت 1387 (2)
...................................
اسفند 1386 (1)
...................................
بهمن 1386 (1)
...................................
دی 1386 (4)
...................................
آذر 1386 (2)
...................................
آبان 1386 (3)
...................................
مهر 1386 (5)
...................................
شهریور 1386 (4)
...................................
مرداد 1386 (1)
...................................
تیر 1386 (22)
...................................

چهارشنبه 18 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

نهادهای مؤثر در تغییر

ساز و كارهای  رسیدن به جامعه­ای فرهنگ محور چیست؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسش، نخست باید به نحوه مواجهه جامعه با فرهنگهای نو اشاره كوتاهی كرد. به نظر می­رسد كه تغییر و تبدل در حوزه آداب و رسوم، سنن، عقاید و باورها، كارهای دفعی، قابل سنجش و سهل نیست. مطالعات تاریخی نشان می­دهند كه تغییرات در این حوزه كاملاً زیرپوستی و آرام اتفاق می­افتد و چه بسا اصرار، توسل به زور و استفاده از ابزارهای غیرمتعارف برای تسریع در پروسه تغییر به ابرام بیش از پیش جامعه بر ارزشهای حاكم دامن خواهد زد.

جامعه در یك صیرورت مستمر تغییر را می­پذیرد و آرام آرام از صورتی به صورتی دیگر متحول می­گردد. جامعه ما حداقل در دویست سال اخیر با جریانهای فرهنگی متفاوتی روبه رو بوده است كه همه آن جریانها سعی در تغییر نظام ارزشی جامعه داشته­اند و هر یك به نهادینه كردن ارزشهای خود همت گمارده­اند. محصول این تلاشها وضعیتی است كه جامعه فعلی ما با آن دست به گریبان است؛ جامعه­ای با رفتار، سنن، باورها و عقاید گوناگون و بعضاً متضاد و در عین حال التقاطی!

با یك بررسی جامعه شناختی می­توان رگه­هایی از التقاط را در میان باورهای فرهنگی، دینی و اخلاقی جامعه رصد كرد. این التقاط در طول زمان و به سبب تغییرات مستمر در جان جامعه ریشه دوانده و به بخشی از باورهای فعلی آن تبدیل شده­اند، به طوری كه گاه تلاش در جهت اصلاح با مقاومتهای شدید و متعصبانه­ای مواجه می­شود بی­آنكه تكیه­گاه محكم شرعی و عقلی داشته باشند.

حال با این مقدمه یافتن پاسخی واقع بینانه به پرسش این مقال سخت و آسان خواهد بود؛ سخت، چرا كه به نظر می­رسد رسیدن به چنین جامعه­ای ممكن نیست و آب رفته به جوی باز نمی­گردد و آسان از این جهت كه با شناخت زوایای مسئله می­توان راه اصلاح را با آگاهی طی كرد و به جامعه مطلوب رسید.

اگر این فرض را بپذیریم كه چهارچوب، حدود و ثغور جهان بینی، نظام ارزشی و مبانی فكری و فرهنگی ما مشخص و معلوم است، می­توان درباره توسعه و عمومی كردن آن به بحث نشست. بی­شك نهادهای اجتماعی زیر طرفین این گفت­وگو خواهند بود

1-    دولت

2-    مردم

3-    نهادهای تولید علم و فرهنگ

هرگاه این سه نهاد مؤثر، در مفاهیم كلی به اجماع اصولی دست یابند، جامعه رشد متوازن و عمیقی را تجربه خواهد كرد. تعامل مناسب در بین این نهادها به قوام و دوام فرهنگ مطلوب خواهد افزود و زمینه را برای رشد و تعالی فراهم خواهد كرد. البته این نكته را هم باید افزود كه نقش­آفرینی هر یك از آنها باید دور از زیاده­خواهی و تداخل باشد چه، در دوره­های پیشین تجاوز هر یك از آنها از حوزه قراردادی خود خسارات عمده­ای را به بدنه فرهنگی جامعه تحمیل كرده است.

شاید در فرصتی دیگر باز در این خصوص باهم گفت وگوكنیم.

 


 

همت جمعی معطوف به تعقل

...

مسكنت فرهنگی و كیسه خلیفه (۲)

 وعده كردیم كه اگر عطای كار فرهنگی را به لقایش نبخشیدیم و مجبور به مهاجرت نشدیم درباره راههای برون رفت از بحران فرهنگی باهم صحبت كنیم. پس این فرصت را  با رویكرد جستجوی راهكارهای رسیدن به جامعه­ا­ی با قابلیتهای فرهنگی و توانمندی علمی با ما باشید.

گفتیم كه ما دچار مسكنت فرهنگی و فكری هستیم، برای رهایی از این مسكنت راهی جز همت جمعی معطوف به تعقل نیست و الزاماً این همت باید رویكردی آسیب­شناسانه و عمل گرایانه داشته باشد. شناخت دلایل این فقر نقطه آغاز این حركت اصلاح گرایانه است.

به زعم نگارنده محوری­ترین دلایل ركود و افول سطح فرهنگی و علمی آذربایجان و به ویژه شهر تبریز در دهه­های گذشته را می­توان در موارد زیر جستجو كرد:

1-     افزایش نقش دولت در آموزش، تحقیق و تألیف

2-     بی­رغبتی مردم برای نقش­آفرینی در حوزه فرهنگ و علم

3-     تبدیل مدارك و سنجه­های علمی به ابزاری برای اشتغال و استخدام

4-     تعطیلی نهادهای سنتی علمی و فرهنگی و عدم ایجاد جایگزین­های مدرن

5-     تبدیل محصول علم و فرهنگ و هنر به كالایی ویترینی و حذف آن از زندگی روزمره

6-     تأكید افراطی بر پیشینه درخشان فرهنگی، علمی و هنری

7-     بهره­مندی از مدیران نالایق، ناآشنا و ناتوان در حوزه فرهنگ، علم و هنر

در مقابل این همه معضل كت و كلفت چه می­توان كرد؟ یكی از راهها كه سهل­ترین راه نیز همان است كنار آمدن با این معضلات است! مگر نه اینكه یكی از این مشكلات می­تواند ما را از پا درآورد، پس ما را چه كار با درافتادن با آن! راه دیگر مهاجرت است، بعله مهاجرت! می­توان گلیم خود را از آب گل­آلود كشید و رفت، شاید در بعضی جاها فرش قرمز هم برایتان پهن كنند و راه سوم راهی است صعب و دشوار كه با گزینش آن می­توان ایستاد، زیست و معنی ساختن و اصلاح را فهمید. هماره آنانكه رنج زیستنی این چنین را به جان خریده­اند، اوراق تاریخ نشانه­های بسیاری از این انسانهای سازنده را به نیكی جمع آورده است تا ما بدانیم كه راه افتخار راه پرسنگلاخی است اما ما را به افقهای روشنی می­رساند.

اگر خواستید راه سوم را برگزینید – همچنان كه ما آن را برگزیده­ایم – باید از همین امروز به راهی كه در پیش داریم بیندیشیم، بار و بنه آن را فراهم سازیم و برنامه گام به گام آن را تدوین نماییم. بخشی از این كار به عهده ماست و بخشی دیگر وظیفه مدیران دست اندركار و شخصیت­های تصمیم­ساز جامعه است. با این حال هیچكدام از این گروه­ها نباید منتظر یكدیگر باشند وگرنه این شكاف عظیم همچنان گسترش خواهد یافت و بر فاصله ما با جوامع دیگر خواهد افزود. در فرصت دیگری ساز و كارهای رسیدن به جامعه­ای فرهنگ محور را باهم مرور خواهیم كرد


 

به كجا می رویم؟؟؟

كاشی معرّق بدست آمده از ربع رشیدی

مسكنت فرهنگی و كیسه خلیفه (1)

 

چه كسانی باید تبریز و آذربایجان را كه روزگاری پیشتاز علم، معرفت، صنعت و هنر ایران بود به جایگاه اصلی خود برسانند.

به راستی هویت امروزین این دیار كه باید بدان شناخته شود، چیست؟ جایگاه ما در جغرافیای فرهنگی ایران، منطقه و جهان در كجاست؟ آیا هیچگاه مدیران كلان این منطقه با سؤالاتی اساسی از این گونه كه گذشت، دست به گریبان بوده­اند و یا آنان خیالی جز حفظ وضع موجود ندارند و جز باری بر دوش این منطقه نخبه­پرور نیستند؟ اگر چنین است گذشته فاخر و طلایی ما چه دردی از فقر فرهنگی، اجتماعی و علمی می­تواند بگشاید؟

بسیاری از تصمیم گیران و تصمیم سازان گذشته و حال آذربایجان به سبب مسكنت فكری و فرهنگی خویش، بیش از آن كه به رشد و بالندگی فرهنگی این خطه همت گمارند، حافظان وضع موجود بوده­اند. به همین سبب در چند دهه گذشته بیش از آن كه به فرهنگ آفرینی و فرهنگ سازی پرداخته شود از كیسه افتخارات پیشینیان خرج شده است. در این میان البته نقش مخاطب ساده پسند و قانع نیز نباید به فراموشی سپرده شود چه؛ آنان نیز در این گناه نابخشودنی سهیم بوده­اند.

سهل­انگاری و تسامح نسل پیشین در ایجاد ساز و كارهای مناسب و متناسب با زمان، وضعیتی به ارمغان آورده كه ما امروزه با آن دست به گریبانیم. در حالی كه در اوایل سده اخیر و سده­های پیشین آذربایجان و تبریز به مثابه یكی از مراكز فرهنگی، علمی و سیاسی ایران نقش آفرینی كرده و فرازمندیهای بیشماری را برای این مرز و بوم رقم زده است.

جبران این عقب­ماندگی تاریخی گرچه در كوتاه مدت میسر نیست اما هرچه زمان سپری شود بیش از پیش شانس بازیابی دوره درخشان فرهنگی این سامان كمتر و كمتر می­شود. گذری بر آمار و ارقام رسمی شاخص­های فرهنگی، كاهش بهره­مندی اقشار مختلف از تولیدات فكری و مهاجرت نخبگان فرهنگی و علمی همه نشان از عمیق­تر شدن این زخم كاری است. اگر روزگاری كتاب­های پیشروترین نویسندگان ایران برای نخستین بار در تبریز به چاپ می­رسید، امروزه آثار چند نویسنده انگشت­شمار آذربایجانی - اگر تا به حال مقیم پایتخت نشده باشند - در تبریز مجال نشر نمی­یابد، كرسی­های هیئت علمی مراكز دانشگاهی بیش از آن كه محل ارائه تحقیقات بدیع و پرورش دانشجویان فرهیخته باشد به سكوهای مهاجرت تبدیل شده­اند و تنها كسانی از این هجرت باز می­مانند كه راهی برای رفتن ندارند. مراكز تولید آثار تصویری از ارائه آثاری در خور ناتوانند و در طی دهه گذشته كارنامه شایسته­ای از خود به یادگار نگذاشته­اند. رسانه­های مكتوب بیشتر به نشریات دیواری مدارس شباهت دارند و حوزه­های علمیه از داشتن بزرگان حكمت و فلسفه و فقه و عرفان محروم شده­اند در حالی كه روزگاری حوزه تبریز جزو حوزه­های پرشور دینی جهان تشیع به شمار می­آمد.

الغرض ما در شهری زندگی می­كنیم كه هویت ندارد. اما مدیران آن مدام از افتخارات گذشته­اش سخن می­رانند و خود را میراث­دار فرازمندی آن به شمار می­آورند. خوش­بینی عوامانه­ای است، شاید این روش مدتی آنان را از پاسخ گفتن به این پرسش تاریخی كه ما در كجای تاریخ فرهنگ و هنر معاصر ایستاده­ایم، خلاصی بخشد اما این سؤال سهمگین روزی روزگاری گریبان آنان و هكذا ما را كه دغدغه و داعیه فرهنگی داریم، خواهد گرفت پس شایسته است برای پرسشی چنین، پاسخی در خور فراهم آوریم.

اگرمجبور به مهاجرت نشدیموعطای كار فرهنگی را به لقایش نبخشیدیم شاید باز در این باره و راه­های برون رفت از این بحران باهم صحبت كنیم.


 

عشق و مهر و آیینه و آب

.

ای نام تو عشق ومهر و آیینه و آب

سجاده تو زینت ذکر وو محراب

در حیرتم ای فاطمه چون اهل کتاب

کردند دل تو را به مسمار کباب

***

بی فاطمه حضرت رسول (ص) ابتر یود

او بو علی اگر علی حیدر بود

پس فاطمه بود و غیر او هیچ نبود

هستی همه قطره ای از آن کوثر بود


 

شادمانی

شادمانه

                  بهار

                  از در و دیوار می گذرد ٬

                  باران

                     همه طراوت خود را 

                             به دیوارهای کاهگلی می بخشد

                  و رها در باد

                            تمام کوچه را چون دخترکی زیبا

                                                    شادمانه می رقصد...

                  و من

                   در کنج این اتاق

                          جوانه می زنم٬ 

                                   سبز می شوم ٬

                                           و از در و دیوار ...

                                                                                          اسفند ۸۳


 

چشمانت

چشمانت

...

..

.

.

سرشارم از شعرو جنون ای عشق امشب منم مهمان چشمانت

آغوش بگشا تا بیاویزم چون قطره از دامان چشمانت

.

شوریده ام برخویش و بر هستی آشفته ام از فرط بد مستی

جایی برای من مهیا کن در کلبه احزان چشمانت

.

اینک منم آواره تقدیر ، شبگرد شهر دردهای پیر

وامانده از رقتن ز ماندن سیر از خیل درویشان چشمانت

.

بگذار امشب زورقی باشم بر شانه امواج سرگردان

با تو گهی افتان گهی خیزان در پنجه طوفان چشمانت

.

این چیست؟ این حزن اساطیری این راز این رفتار تخدیری

با من بگو گاهی که دلگیری در خلوت پنهان چشمانت

.

من با اشارات تو می میرم آما نمی دانی هزار افسوس

می ماند این خون عاقبت روزی برگردن ایمان چشمانت

.

تنها همین امشب همین امشب مستم کن از لبهای شیرینت

تانقطه ای باشم که بگذارند رندانه در پایان چشمانت

.

.

..

...


 

لذت صد سالگی ۲
 

تبریز شهری است در میانه زمین و آسمان؛ شهری كه همواره دستی در آسمان و ریشه­ای در زمین داشته است. این شهر كهن در دوره­های بسیار، علی­الخصوص در سده­های اخیر، مدخل ورود اندیشه­های نو از سویی و پافشاری بر سنتها و باورهای ارزشمند دیرین از سویی دیگر بوده است اگر بگوییم كه این شهر كهن، ملتفای سنت و مدرنیته و دین و دنیاست، گزافه نگفته­ایم. توجه به مظاهر دنیای نو و پایبندی به اصول لایتغیر دین با جان شهروندان این شهر تاریخی چنان عجین شده است كه در سده­های اخیر نمونه­های ارزشمندی از این رفتار اجتماعی را می توان در تاریخ آسمانی آن رصد كرد.

 امروز این شهر كهن صدسالگی نخستین شورا و شهرداری ایران را  كه با خون جوانان این مرز و بوم و در روزهای پرالتهاب بعد از مشروطه به سامان رسید، جشن می­گیرد.

شهرداری تبریز صدساله شد و این چقدر دلپذیر و شیرین است. امروز ما در شهری زندگی می­كنیم كه شهرداری آن صد گام بلند را در پشت سر داردو افقی روشن را در پیش رو. تبریز در تجلیل و پاسداشت این نهاد مردمی هم  می­خواهد پیشقدم و اولین باشد تا خادمان به سپاس و تقدیر مردم دلگرم وبه اجر معنوی خداوندگار هستی امیدوار باشند.

1/2

 ایستاده بر فراز قله­ای فرازمند، چشم دوختن به دوردستها و پاییدن راه طی شده، خون گرمی را در رگها به جریان می­اندازد و به ناگهان شوق زیستن  در جان زنده می­شود...این تجربه همانند لذت رسیدن به صدسالگی و خیره شدن به آینده­ای روشن شیرین و دلپذیر است.

صد سالگی  


 

لذت صد سالگی

100

اما این شهر متفاوت همواره طرحی نو در آستین داشته و ققنوس­وار از میانه آتش سر برآورده و سرافراز به قله­های كمال و تعالی رسیده است 

تبریز شهری است كه میانه این پل معلق ایستاده است. هم می­تواند با تكیه بر قدمت و تاریخ كهن راه پیشرفت و توسعه را بپیماید و هم می­تواند با عدم درك موقعیت حال و لغزش، جلال دیرین خود را واگذارده و به سقوط تن دردهد.

 شهرهای كهن كه خاستگاه تمدنهای بزرگ و فرهنگ­های غنی و فاخرند صحنه نمایش این اتفاق تاریخی هستند. چه بسیار تمدنها كه موریانه قدمت، جان جانشان را خورده و چه فراوان فرهنگها و سنتها كه دیرینگی بر قوام و قیام­شان افزوده است.

اگرچه دیرینگی از لوازم اضمحلال و فروپاشی تمدنهاست اما فرهنگ­هایی كه توانسته­اند شادابی و روزآمدی را به نوعی در كالبد اجتماعی خود زنده نگهدارند، از این مهلكه هولناك جان به سلامت برده و این تهدید را به فرصتی طلایی تبدیل كرده­اند.

 آینده ملتها امری است كه باید ریشه­های آن را در گذشته آنان جستجو كرد. ما آنچنان كه باید بر واكاوی گذشته و ارزیابی فراز و فرودهای خود اهتمام نكرده­ایم و همین، بر افت و خیز مكرر و لغزش­های مداوم دامن زده است. خاستگاه استراتژی نگاه به گذشته و اصرار و ابرام بر آن برای فهم محققانه جایگاه امروزین است چه ؛عدم آگاهی از موقعیت حال، دست یافتن بر مستقبل آرمانی را نا ممکن می نماید.از سویی دیگر ترسیم آینده آرمانی همه توان و همت یک ملت را برای داشتن جامعه­ای مستقل و توسعه یافته بسیج می­سازد.

تكریم و پاسداشت گذشته، اگرچه امری انتزاعی و فرمایشی به نظر می­آید اما آینده هر جامعه، بازتاب دیگرگونه­ای از گذشته است.جوامع انسانی با بازخوانی و بازیابی گذشته تلخ و شیرین خود راه آینده را هموار می­سازند و جهان دیگرگونه ای را برمی­افرازند


 

رهیدن

رهیدن

خوشا در عاشقی از خود رهیدن

غم هستی به دوش خود کشیدن

غلام چشم مستی شو که با آن

خدا را می توان در  نیزه دیدن


 

دنیای نو

نو

دین در دنیای نو

در آستانه هزاره سوم میلادی جوامع انسانی با چالشها و بحرانهای گوناگونی دست به گریبانند.

انسان معاصر اگرچه در سده­های پیشین توانسته است با قدرت خلاقه به بسیاری از پیچیدگی­های طبیعی فایق آید اما از سویی دیگر بسیاری از ارزشهای انسانی را از كف داده است.

این تقدیر تاریخی و یا به عبارتی دیگر «غفلت مقدر» چنان نظم ارگانیك هستی را دگرگون كرده كه بشر از دست یازیدن بر غایات انسانی بازمانده است. نگاه تزیینی به دین، نسبی كردن ارزشهای عام بشری، نادیده انگاشتن معارف متافیزیكی و ایجاد ساختارهای نامتجانس و گاه مخرب، میراث این دوره از تلاشهای بشری است. البته این همه به معنای نادیده انگاشتن توسعه و بهبود وضعیت زندگی و روابط اجتماعی بشری نیست. چه، در سده­های گذشته انسان توانسته است تحول شگرفی را در حوزه صنعت و علم (science) رقم زند اما نمی­توان از نگاه غیر وحیانی به روابط میان هستی و انسان، انتظاری جز این داشت. آری بشر توانسته است به بسیاری از مجهولات و پرسشهای خود پاسخ یابد اما به همان میزان از غایات خود فاصله گرفته است.

نگارنده بر این باور نیست كه توسعه علمی با رشد معنوی نمی­تواند قرین و همراه باشد اما بر این عقیده است كه هرچه نگاه علمی و مادی بشر، رویكردی غیروحیانی و خاستگاهی غیرالهی داشته باشد حاصلی ابتر و ناقص در پی خواهد داشت چرا كه سنت الهی گریزناپذیر و حتمی است: «سنة الله التی قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا»1

در این مقال تنگ تلاش ما بر این خواهد بود كه جایگاه دین و معارف الهی را در دنیای نو كه حاصل رویكرد چند صد ساله بشری است به رصد بنشینیم و به صورتی كوتاه و مجمل رجوع دوباره انسان به دامن معنویت را بررسی نماییم.

□ تعریف دین

برای رسیدن به مقصود این مقال كه همانا شناسایی جایگاه دین در دنیای معاصر است نخست باید به تعریفی از دین دست یابیم. اگرچه امروزه دین شناسان از كلمه دین به معنای عام بهره می­گیرند و آن را به تمامی آیین­های معنوی اعم از الهی و انسانی تعمیم می­دهند اما مراد ما از دین، آیین، شیوه و معارفی است كه ریشه­ای وحیانی و الهی داشته باشد. پس تعریفی كه از دین عرضه می­شود مبتنی است بر دینی كه ماهیتی الهی دارد. به اجمال
می­توان این دین را چنین تعریف كرد: « دین عبارت است از آن امر واقعی كه انسان را به سعادت واقعی خودش می­رساند. به تعبیر اصلاحی، دین آن راهی است كه مبدأ آدمی را به منتهایش مرتبط كند.»2

با استفاده از این تعریف می­توان دین را به دو بخش تقسیم كرد:

1-          دین نفس­الامری

2-          دین مرسل

مراد از دین نفس­الامری آن دینی است كه در لوح محفوظ و در محضر حق موجود است و این قبل از خلقت انسان نیز وجود داشته است. به عبارت دیگر خداوند از ازل می­دانست كه موجود انسان چه مبدأ و چه انتهایی دارد و برای رسیدن به این منتها چه مسیری را باید طی كند اما غرض از دین مرسل آن بخش از دین نفس­الامری است كه خدواند آن را توسط پیامبران نازل كرده تا پیامبران مردم را از این طریق هدایت نمایند. پس نیاز انسان به دین طبیعی است و خداوندگار هستی به سبب شناخت جامع از انسان و ایجاد بستر تكامل او در دوره­های مختلف زمانی پیامبران را برای ارائه ادیان مختلف در میان مردم مبعوث كرده است.

□ غربت دین

در سده­های اخیر اسلام و مسیحیت به عنوان دو دین وحیانی كه از جایگاه برتری نسبت به ادیان دیگر برخوردارند، هر یك به نحوی به غربت و مجهوریت گرفتار آمده­اند و اصحاب دین نتوانسته­اند از قابلیت­های آن برای رسیدن بشر به سعادت و بهروزی بهره گیرند. در این دوره اسلام اگرچه از تحریف مصون مانده اما به كنج خلوت خزیده و از احكام آن تنها به ظواهر اكتفا گردیده است. مسیحیت نیز اگرچه در رنسانس از قید و بند احكام خود ساخته و محرف رهایی یافت اما این آغاز مبارك در ادامه به نفی خدا و جهان غیب از زندگی دنیوی بشر منجر گردید. این سرآغاز دوره جدیدی بود كه انسان در كره خاكی آن را تجربه می­كرد؛ دوره انسان مداری و طبیعت محوری. دین به حاشیه رانده شد و مسیحیت تنها در كلیسا مجال بروز و ظهور یافت، علم در مقابل دین صف­آرایی كرد و با تغلب این طرز تفكر و گسترش ابزار اطلاع­رسانی، فرهنگ جدیدی بر جهان حكم راند كه نسبتی با فطرت انسانی نداشت. نوع نگاه به هستی، پدیده­ها ، آموزش، تربیت، علم، انسان، دین، و ... تغییر یافت و جوامع انسانی هر روز بیشتر از دیروز در روزمرگی و بحران فرو غلتید.

ا­گرچه این واكنش در جهان مسیحیت و در مقابل دستگاه كلیسا چندان دور از انتظار نبود اما تلاش دانشمندان غربی در یكسان­سازی فرهنگی و تعمیم جهان این تفكر، لطمات جبران­ناپذیری به مواریث معنوی بشر وارد كرد. بی­شك یكی از تبعات غلبه این تفكر، ایجاد انحراف در جنبشهای اصلاحی مسلمانان بود. روشنفكران شرقی اگرچه مدتها به سبب حكومت­های استبدادی در محاق و سكوت به سر می­بردند اما وقتی جنبشهای اصلاحی در میان آنان رونق گرفت مقلدانه چشم به فرآورده­های علمی غرب دوختند و به تقلید، آنچه را كه از آن سوی آبها عرضه می­شد به جان و دل خریدند، بی­آنكه نیم نگاهی به پیشینه علمی و قابلیتهای فرهنگ و دین خود داشته باشند.

همه اینها دست به دست هم داد تا تاریخ معاصر انسان شكل بگیرد؛ تاریخی كه از سویی همراه با موفقیت­های علمی و تكنولوژیكی است و از سوی دیگر با بحرانهای وسیع معنوی روبروست. موجودی كه قرار بود خلیفه خدا در روی زمین باشد، تیغ بر خدا كشید و با شادمانی اظهار كرد: «خدا مرده و شیطان بر جهان حكومت می­راند.»­3

□ رجعت به معنویت

اگر بتوان قرن بیستم را مظهر تام و تمام سیطره خداستیزی و معنویت گریزی دانست بی­گمان قرن بیست و یكم در مغرب زمین طلیعه رجوع به معنویت و خداست. وقتی هشدار بسیاری از روشنفكران واقع­بین غربی از جمله «رنه دومن» كه گفته بود: «همه نشانه­ها، به فروریزی كامل و برگشت­ناپذیر این تمدن در قرن بیست و یكم اشاره می­كند، مگر آنكه بی­درنگ روش­هایمان را دگرگون سازیم»4بی­مخاطب ماند، می­شد آینده­ای چنین را برای تمدن غربی پیش­بینی كرد.

اكنون در آغاز هزاره سوم و بعد از سالهای سال مبارزه حساب شده و جدی تمدن غربی با مظاهر معنوی، فرهنگ غرب كه ریشه در معارضه و مبارزه با دین و خدا دارد با تمام هیمنه خود در مقابل ارزشهای وحیانی به چالش جدی فراخوانده شده و در آستانه زوال قرار گرفته است. «هانتینگون» استاد علوم سیاسی دانشگاه هاروارد و نظریه­پرداز برخورد تمدنها در سخنرانی خود در بهمن 1379 در دانشگاه زوریخ سوئیس این زوال را چنین پیش­بینی می­كند: «بشر در قرن بیستم در تلاش رهایی از دین بود اما در اواخر قرن بیستم با گرایش بشر به سمت دین مواجهیم.»5 او در این سخنرانی به عنوان نمونه از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، احیای مسیحیت ارتدكس در كشورهای بلوك شرق، هندوئیسم در كشورهای هند و پاكستان و بودائیسم در كشورهای خاور دور نام برده و اضافه می­كند: «با توجه به جنبشی كه امروز اتفاق افتاده، من قرن بیست و یكم را قرن رنسانس یا نوزایی ادیان اعلام می­كنم و این در حوزه علوم هم برقرار است.»6

«آنتونی گیدنز» در كتاب جامعه­شناسی­اش این تحول و نوزایی را چنین روایت می­كند: «در گذشته سه غول فكری جامعه شناس یعنی «ماركس»، «دوركیم» و «ماكس وبر» با كم و بیش اختلافاتی فرآیند عمومی جهان را به سمت سكولاریزاسیون و به حاشیه رفتن دین می­دیدند ولی از آغاز دهه هشتاد و با انقلاب اسلامی ایران شاهد تحقق عكس این قضیه هستیم، یعنی فرآیند عمومی جهان روند معكوسی را آغاز و به سمت دینی شدن پیش
می­رود.» 7

اكنون انسان خسته و بی­پناه معاصر به مأمن آرامی رو آورده است كه مدتها پیش از آن دور افتاده بود. دین دوباره آمده است تا انسان را از جهالتی دیگرگونه رهایی بخشد؛ جهالتی كه شمایلی مدرن در بردارد. این شاید همان سنت تبدیل الهی است كه گریزی از آن نیست.

«تاریخ یك حركت رهاشده و بی­آغاز و انجام و انتظام­ناپذیر در ناكجاآباد نیست كه معلوم نباشد از كجا شروع شده، به كجا ختم می­شود و بر چه سنت­هایی استوار است. تاریخ آغاز و انجامی مشخص و صیرورتی قانونمند دارد. تاریخ در عین حال كه دارای سیری ایجابی است، با اختیار انسان نیز منافات ندارد. نه این چنین است كه قهرمانان یكه­تاز عرصه تاریخ باشند و نه آن چنان است كه جبر تاریخ برای انسان محلی از اختیار باقی نگذارد. تاریخ زندگی ما انسان­ها بر كره ارض، جزیی از صیرورت كلی عالم خلقت است و به راستی چگونه می­توان پنداشت كه ما انسان­ها در عین حال كه جزیی بسیار كوچك از نظام كلی عالم وجود هستیم، از نظم كلی و سنن آن تبعیت نكنیم و غایاتی جداگانه داشته باشیم؟»8

  موخره

رویكرد گسترده مردم در جوامع مختلف به سوی ادیان نشانه­ای از تحقق آنچه رفت، می­باشد. دنیای نو اگرچه مولود گریز بشر از دین است اما انسان نو در بستر همین جهالت در پی گمشده­ای است كه بتواند بحرانهای روحی و آشفتگی­های معنوی او را سامان دهد و او را به مرتبه خلیفه اللهی برساند. حال آنچه می­ماند جایگاه و نقش ما در این میانه است. آیا جامعه ما و به تبع آن نخبگان آن خود را برای چنین تحولی آماده كرده­اند؟ این پرسش اساسی پاسخ درخوری می­طلبد و به نظر نمی­آید ما برای پاسخ دادن به این پرسش دست پری داشته باشیم.

 

 

● پی­نوشت:

۱. قرآن كریم، سوره فتح، آیه 23.

۲ . مهدی هادوری، مقاله علم و دین، جام جم شماره 395

۳ . تیتر یكی از مجلات آمریكایی

۴.حسین مهری، صدای پای دگرگونی، ص 57

۵.مفهوم علم دینی، روزنامه جام جم، شماره 399

۶.همان

۷.آنتونی گیدنز، جامعه­شناسی، ص 75

۸. سیدمرتضی آوینی، توسعه و مبانی تمدن غرب، ص 230


 

 

صفحات وبلاگ
1 2 3

 

 

 

 

Site Meter