دین در دنیای نو
در آستانه هزاره سوم میلادی جوامع انسانی با چالشها و بحرانهای گوناگونی دست به گریبانند.
انسان معاصر اگرچه در سدههای پیشین توانسته است با قدرت خلاقه به بسیاری از پیچیدگیهای طبیعی فایق آید اما از سویی دیگر بسیاری از ارزشهای انسانی را از كف داده است.
این تقدیر تاریخی و یا به عبارتی دیگر «غفلت مقدر» چنان نظم ارگانیك هستی را دگرگون كرده كه بشر از دست یازیدن بر غایات انسانی بازمانده است. نگاه تزیینی به دین، نسبی كردن ارزشهای عام بشری، نادیده انگاشتن معارف متافیزیكی و ایجاد ساختارهای نامتجانس و گاه مخرب، میراث این دوره از تلاشهای بشری است. البته این همه به معنای نادیده انگاشتن توسعه و بهبود وضعیت زندگی و روابط اجتماعی بشری نیست. چه، در سدههای گذشته انسان توانسته است تحول شگرفی را در حوزه صنعت و علم (science) رقم زند اما نمیتوان از نگاه غیر وحیانی به روابط میان هستی و انسان، انتظاری جز این داشت. آری بشر توانسته است به بسیاری از مجهولات و پرسشهای خود پاسخ یابد اما به همان میزان از غایات خود فاصله گرفته است.
نگارنده بر این باور نیست كه توسعه علمی با رشد معنوی نمیتواند قرین و همراه باشد اما بر این عقیده است كه هرچه نگاه علمی و مادی بشر، رویكردی غیروحیانی و خاستگاهی غیرالهی داشته باشد حاصلی ابتر و ناقص در پی خواهد داشت چرا كه سنت الهی گریزناپذیر و حتمی است: «سنة الله التی قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبدیلا»1
در این مقال تنگ تلاش ما بر این خواهد بود كه جایگاه دین و معارف الهی را در دنیای نو كه حاصل رویكرد چند صد ساله بشری است به رصد بنشینیم و به صورتی كوتاه و مجمل رجوع دوباره انسان به دامن معنویت را بررسی نماییم.
□ تعریف دین
برای رسیدن به مقصود این مقال كه همانا شناسایی جایگاه دین در دنیای معاصر است نخست باید به تعریفی از دین دست یابیم. اگرچه امروزه دین شناسان از كلمه دین به معنای عام بهره میگیرند و آن را به تمامی آیینهای معنوی اعم از الهی و انسانی تعمیم میدهند اما مراد ما از دین، آیین، شیوه و معارفی است كه ریشهای وحیانی و الهی داشته باشد. پس تعریفی كه از دین عرضه میشود مبتنی است بر دینی كه ماهیتی الهی دارد. به اجمال
میتوان این دین را چنین تعریف كرد: « دین عبارت است از آن امر واقعی كه انسان را به سعادت واقعی خودش میرساند. به تعبیر اصلاحی، دین آن راهی است كه مبدأ آدمی را به منتهایش مرتبط كند.»2
با استفاده از این تعریف میتوان دین را به دو بخش تقسیم كرد:
1- دین نفسالامری
2- دین مرسل
مراد از دین نفسالامری آن دینی است كه در لوح محفوظ و در محضر حق موجود است و این قبل از خلقت انسان نیز وجود داشته است. به عبارت دیگر خداوند از ازل میدانست كه موجود انسان چه مبدأ و چه انتهایی دارد و برای رسیدن به این منتها چه مسیری را باید طی كند اما غرض از دین مرسل آن بخش از دین نفسالامری است كه خدواند آن را توسط پیامبران نازل كرده تا پیامبران مردم را از این طریق هدایت نمایند. پس نیاز انسان به دین طبیعی است و خداوندگار هستی به سبب شناخت جامع از انسان و ایجاد بستر تكامل او در دورههای مختلف زمانی پیامبران را برای ارائه ادیان مختلف در میان مردم مبعوث كرده است.
□ غربت دین
در سدههای اخیر اسلام و مسیحیت به عنوان دو دین وحیانی كه از جایگاه برتری نسبت به ادیان دیگر برخوردارند، هر یك به نحوی به غربت و مجهوریت گرفتار آمدهاند و اصحاب دین نتوانستهاند از قابلیتهای آن برای رسیدن بشر به سعادت و بهروزی بهره گیرند. در این دوره اسلام اگرچه از تحریف مصون مانده اما به كنج خلوت خزیده و از احكام آن تنها به ظواهر اكتفا گردیده است. مسیحیت نیز اگرچه در رنسانس از قید و بند احكام خود ساخته و محرف رهایی یافت اما این آغاز مبارك در ادامه به نفی خدا و جهان غیب از زندگی دنیوی بشر منجر گردید. این سرآغاز دوره جدیدی بود كه انسان در كره خاكی آن را تجربه میكرد؛ دوره انسان مداری و طبیعت محوری. دین به حاشیه رانده شد و مسیحیت تنها در كلیسا مجال بروز و ظهور یافت، علم در مقابل دین صفآرایی كرد و با تغلب این طرز تفكر و گسترش ابزار اطلاعرسانی، فرهنگ جدیدی بر جهان حكم راند كه نسبتی با فطرت انسانی نداشت. نوع نگاه به هستی، پدیدهها ، آموزش، تربیت، علم، انسان، دین، و ... تغییر یافت و جوامع انسانی هر روز بیشتر از دیروز در روزمرگی و بحران فرو غلتید.
اگرچه این واكنش در جهان مسیحیت و در مقابل دستگاه كلیسا چندان دور از انتظار نبود اما تلاش دانشمندان غربی در یكسانسازی فرهنگی و تعمیم جهان این تفكر، لطمات جبرانناپذیری به مواریث معنوی بشر وارد كرد. بیشك یكی از تبعات غلبه این تفكر، ایجاد انحراف در جنبشهای اصلاحی مسلمانان بود. روشنفكران شرقی اگرچه مدتها به سبب حكومتهای استبدادی در محاق و سكوت به سر میبردند اما وقتی جنبشهای اصلاحی در میان آنان رونق گرفت مقلدانه چشم به فرآوردههای علمی غرب دوختند و به تقلید، آنچه را كه از آن سوی آبها عرضه میشد به جان و دل خریدند، بیآنكه نیم نگاهی به پیشینه علمی و قابلیتهای فرهنگ و دین خود داشته باشند.
همه اینها دست به دست هم داد تا تاریخ معاصر انسان شكل بگیرد؛ تاریخی كه از سویی همراه با موفقیتهای علمی و تكنولوژیكی است و از سوی دیگر با بحرانهای وسیع معنوی روبروست. موجودی كه قرار بود خلیفه خدا در روی زمین باشد، تیغ بر خدا كشید و با شادمانی اظهار كرد: «خدا مرده و شیطان بر جهان حكومت میراند.»3
□ رجعت به معنویت
اگر بتوان قرن بیستم را مظهر تام و تمام سیطره خداستیزی و معنویت گریزی دانست بیگمان قرن بیست و یكم در مغرب زمین طلیعه رجوع به معنویت و خداست. وقتی هشدار بسیاری از روشنفكران واقعبین غربی از جمله «رنه دومن» كه گفته بود: «همه نشانهها، به فروریزی كامل و برگشتناپذیر این تمدن در قرن بیست و یكم اشاره میكند، مگر آنكه بیدرنگ روشهایمان را دگرگون سازیم»4بیمخاطب ماند، میشد آیندهای چنین را برای تمدن غربی پیشبینی كرد.
اكنون در آغاز هزاره سوم و بعد از سالهای سال مبارزه حساب شده و جدی تمدن غربی با مظاهر معنوی، فرهنگ غرب كه ریشه در معارضه و مبارزه با دین و خدا دارد با تمام هیمنه خود در مقابل ارزشهای وحیانی به چالش جدی فراخوانده شده و در آستانه زوال قرار گرفته است. «هانتینگون» استاد علوم سیاسی دانشگاه هاروارد و نظریهپرداز برخورد تمدنها در سخنرانی خود در بهمن 1379 در دانشگاه زوریخ سوئیس این زوال را چنین پیشبینی میكند: «بشر در قرن بیستم در تلاش رهایی از دین بود اما در اواخر قرن بیستم با گرایش بشر به سمت دین مواجهیم.»5 او در این سخنرانی به عنوان نمونه از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، احیای مسیحیت ارتدكس در كشورهای بلوك شرق، هندوئیسم در كشورهای هند و پاكستان و بودائیسم در كشورهای خاور دور نام برده و اضافه میكند: «با توجه به جنبشی كه امروز اتفاق افتاده، من قرن بیست و یكم را قرن رنسانس یا نوزایی ادیان اعلام میكنم و این در حوزه علوم هم برقرار است.»6
«آنتونی گیدنز» در كتاب جامعهشناسیاش این تحول و نوزایی را چنین روایت میكند: «در گذشته سه غول فكری جامعه شناس یعنی «ماركس»، «دوركیم» و «ماكس وبر» با كم و بیش اختلافاتی فرآیند عمومی جهان را به سمت سكولاریزاسیون و به حاشیه رفتن دین میدیدند ولی از آغاز دهه هشتاد و با انقلاب اسلامی ایران شاهد تحقق عكس این قضیه هستیم، یعنی فرآیند عمومی جهان روند معكوسی را آغاز و به سمت دینی شدن پیش
میرود.» 7
اكنون انسان خسته و بیپناه معاصر به مأمن آرامی رو آورده است كه مدتها پیش از آن دور افتاده بود. دین دوباره آمده است تا انسان را از جهالتی دیگرگونه رهایی بخشد؛ جهالتی كه شمایلی مدرن در بردارد. این شاید همان سنت تبدیل الهی است كه گریزی از آن نیست.
«تاریخ یك حركت رهاشده و بیآغاز و انجام و انتظامناپذیر در ناكجاآباد نیست كه معلوم نباشد از كجا شروع شده، به كجا ختم میشود و بر چه سنتهایی استوار است. تاریخ آغاز و انجامی مشخص و صیرورتی قانونمند دارد. تاریخ در عین حال كه دارای سیری ایجابی است، با اختیار انسان نیز منافات ندارد. نه این چنین است كه قهرمانان یكهتاز عرصه تاریخ باشند و نه آن چنان است كه جبر تاریخ برای انسان محلی از اختیار باقی نگذارد. تاریخ زندگی ما انسانها بر كره ارض، جزیی از صیرورت كلی عالم خلقت است و به راستی چگونه میتوان پنداشت كه ما انسانها در عین حال كه جزیی بسیار كوچك از نظام كلی عالم وجود هستیم، از نظم كلی و سنن آن تبعیت نكنیم و غایاتی جداگانه داشته باشیم؟»8
□ موخره
رویكرد گسترده مردم در جوامع مختلف به سوی ادیان نشانهای از تحقق آنچه رفت، میباشد. دنیای نو اگرچه مولود گریز بشر از دین است اما انسان نو در بستر همین جهالت در پی گمشدهای است كه بتواند بحرانهای روحی و آشفتگیهای معنوی او را سامان دهد و او را به مرتبه خلیفه اللهی برساند. حال آنچه میماند جایگاه و نقش ما در این میانه است. آیا جامعه ما و به تبع آن نخبگان آن خود را برای چنین تحولی آماده كردهاند؟ این پرسش اساسی پاسخ درخوری میطلبد و به نظر نمیآید ما برای پاسخ دادن به این پرسش دست پری داشته باشیم.