تبلیغات
چله - درباره نخستین کتاب رزمندگان آذربایجان
 

 

توضیح:

سال 72 کتاب باغ ملکوت به چاپ رسید.آن روزها این کتاب اولین اثری بود که از رزمندگان و آزادگان آذربایجانی انتشار می یافت و این برای من و عبدالمجید نجفی اتفاق مبارکی بود که نام ما در زیر این کتاب حک می شد.علیرغم استقبالی که از این کتاب در خارج استان شد،باغ ملکوت در آدربایجان غریب ماند،مثل بقیه آثار تولیدی حوزه فرهنگ.

کتاب سال گذشته تجدید چاپ شد و هنوز هم می دانم که برای بسیاری نامش آشنا نیست اگرچه هنوز هم این کتاب جزو کتابهای مورد توجه این حوزه به شمار می آید.چندی پیش به صورت اتفاقی در اینترنت با نقدی در خصوص این کتاب مواجه شدم که در روزنامه ایران به چاپ رسیده بود،حالش را داشتید بخوانید:

                                  اثری كه می‌تواند سرمشق باشد

                                                  [مانی مهر]

یك: موفقیت در شكل دهی به فضای روایت 
یكی از مشكلات آثاری كه به‌خاطرات آدم‌های جنگ اختصاص دارند تعجیلی است كه به «خام نویسی» آنها منجر می‌شود اغلب چنین روندی را البته در مورد «باغ ملكوت» شاهد نیستیم چرا كه از سه فیلتر گذشته تا به دست مخاطب رسیده است. فیلتر نخست، راوی خاطرات است كه مهدی لندرودی‌ است.
فیلتر دوم سید قاسم ناظمی است كه بر جلد كتاب، او را با دو كلمه «به كوشش»: می‌شناسیم یعنی متن اولیه توسط او تنظیم شده و فیلتر سوم «عبدالمجید نجفی» است كه نویسنده‌ای حرفه‌ای است [بیشتر در حوزه ادبیات كودك و نوجوان و برنده چند جایزه كشوری در حوزه این ادبیات]. با چنین رویكردی، به چاپ دوم رسیدن اثر، نمی‌تواند اتفاقی باشد اما مهم‌تر از آن، این عبارت در شناسنامه كتاب است: «یادداشت: سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری 1372» كه مؤید قدمت چاپ نخست كتاب است و رسیدن به این نكته كه هنوز، همان آثاری كه پس از چند سال اول پایان جنگ شكل گرفته‌اند از لحاظ ویرایش و شكل‌گیری نثر، بهترین‌اند: «سعید رفت و نارنجكی به سنگر تیر بار انداخت. سنگر در جایی ایوان مانند بود، در بالای صخره، نارنجك منفجر شد و سنگر از هم پاشید. از همان سنگر یك نفر كه زخمی شده بود، افتاد؛ كه به رگبار بستیمش. عراقی‌ها خود را باختند. فكر كردند پنجاه، شصت نفر به پایگاه حمله كرده‌اند. ما هرچهار نفر با تمام توان الله‌اكبر می‌گفتیم. یكی دو نفر از عراقی‌ها به سمت عقب موفق به فرار شدند. یك عراقی هم كه زخمی شده بود، برخاست و به سوی من تیر‌اندازی كرد. شیرجه رفتم و گلوله كنار پایم، قطعه یخی را شكافت. یكی از بچه‌ها متقابلاً تیراندازی كرد. بعد، من هم به سوی دیگری خزیدم و از دوسو او را به گلوله بستیم. عراقی شكم گنده‌ای بود و خیال مردن نداشت. باز بلند شد و كنار درختی افتاد. گلوله‌هایش تمام شده بود. برخاسته بود و خرخر كنان نعره می‌كشید. دوستم دوباره او را به گلوله بست. افتادیم به پاكسازی سنگرها.» گرچه نثر در همین قطعه، انعطاف بالایی ندارد و روایت، چندان خونسردانه نیست اما «فضا» خیلی خوب شكل گرفته و «عدم قضاوت» راوی به مخاطب كمك می‌‌كند تا دورنمایی كما بیش منصفانه نسبت به «وضعیت» و آدم‌هایش داشته باشد. خب، از این نظر ما با متنی جالب توجه مواجهیم كه مخاطب را در روند شكل‌گیری خود شریك می‌داند و به ذائقه‌اش احترام می‌گذارد. باور كنید ما از تولیدات جدید این حوزه روایی، به همین حد هم راضی هستیم اما...
دو: نقش محوری خرده روایات
«رسیدیم به جلوی یكی از آسایشگاه‌‌ها. افسر عراقی گفت: «یك‌نفر مرده. ببندید به پتو و بیاوریدش بیرون.» افسر عراقی از آن كمونیست‌های متعصب بود و فرج نام. سخت طرفدار صدام بود و شكم گنده‌ای داشت. با كتك میانه‌ای نداشت و مرا هم می‌شناخت.
- سیدی، آیا بشوییمش؟
-‌ نه، لازم نیست.
كسی را كه شهید شده بود داخل پتویی گذاشتیم و طناب پیچش كردیم. جنازه را آوردیم گذاشتیم جلوی در. بچه‌های آن آسایشگاه همه‌شان از دست و پا محروم بودند. برای همین، نگهبان عراقی ما را صدا كرده بود. داشتیم بر می‌گشتیم. ناگهان سربازی عراقی ما را صدا زد و گفت: «این ظرف‌ها را ببرید بشویید.» ظرف‌ها را برداشتیم، بردیم به حمام و همه ظرف‌ها را شستیم و آوردیم، گذاشتیم به همان جایی كه سرباز گفته بود. بعد رو به عرب ایرانی كردم و گفتم: «برو به جناب نگهبان بگو كه ما به جنازه دست زده‌ایم... اگر رخصت می‌دهید برویم دوش بگیریم.» راستش چند ماهی بود آب درست و حسابی ندیده بودیم. عرب رفت و به فرج گفت: فرج به من نگاه كرد و پرسید: «غسل واجب شده؟»
- بله.
گفت: «بروید حمام كنید.» پرسیدم:‌«به‌نگهبانان دیگر چیزی نگوییم؟» گفت: «نه، لازم نیست.» تانكرها از آب لبریز بودند. از پودر لباسشویی عراقی‌ها كش رفتیم و لباس‌ها را كندیم... خود را زدیم به آب. چقدر دلچسب بود! 10 دقیقه مانده به آمار زدیم بیرون و انگار تازه از مادر متولد شده‌ایم.»
شكل دهی به روایت، در این كتاب، گرچه پیرو چارچوب‌های پیچیده نیست و سعی بر مدرن نمایی ندارد با این همه به دلیل رو راستی با مخاطب و دوری گزیدن از اضافه گویی در دل روایتی كما بیش خونسردانه، می‌تواند به مرزهای اثری داستانی نزدیك شود. طبیعتاً ترجیح این بود كه «گفت‌وگوها» شكسته نویسی شوند و نثر توصیفی هم منعطف‌تر باشد كه این طور نشده و این به‌گمانم بر می‌گردد به «نجفی» كه چون زبان كاربردی متن، زبان دومش است احتیاط كرده در این زمینه كه دچار اشتباه در «سامان بخشی به عبارات» نشود؛ [در دیگر آثار او هم شاهد این رویكرد هستیم كه «زبان ورزی» نویسنده را، نسبتاً، در حیطه متن دچار خدشه كرده.] اما از این «ترجیح» اگر نه از سر تساهل كه به منظور تعامل بیشتر با متنی كه در اختیار داریم بگذریم، به مجموعه‌ای از پاراگراف‌ها می‌رسیم كه در تجسم «فضا» چه در «كلان روایت» چه در «خرده روایات» به موفقیت قابل توجهی دست یافته‌اند. «خرده‌روایات» در «باغ ملكوت» خوشبختانه در انبوهی جملات توضیحی محو نشده‌اند [پدیده‌ای كه در كتاب‌های خاطرات جنگی كه بتازگی منتشر می‌شوند به شكل هشدار دهنده‌ای به چشم می‌خورد] و متن، به درستی، متكی به همین «خرده روایات» است در توصیفاتی نسبتاً دقیق و به دور از «احساسات گرایی نالازم».
[كلاً جذابیت متونی كه به «خاطره‌‌انگاری» مشغول می‌شوند خلاصه می‌شود به همین اتكا به خرده‌روایات تا مخاطبان را در گستره‌‌ای وسیع، جذب خود كنند و اگر موفق به این كار نشوند، در حد تك نگاری‌های شخصی یا گزارشات اداری، می‌مانند و از خاطره‌ها محو می‌شوند.] امتیاز دیگر «باغ ملكوت»، شخصیت بخشی به آدم‌های حاشیه‌ای متن است یعنی حتی آن سرباز عراقی كه به سمت راوی شلیك می‌كند و بعد كشته می‌شود، در «ذهن» جا باز می‌كند؛ یا آن افسری كه طرفدار سرسخت صدام است اما با كتك زدن میانه‌ای ندارد.
این «هویت بخشی»، گاهی اوقات محصول توصیف دقیق و جزء به جزء است در متن و گاهی هم حاصل ایجاد تضاد در ارائه نشانه‌ها؛ مثل طرفدار سرسخت صدام بودن اما با كتك زدن میانه‌ای نداشتن... و در مجموع می‌توان به این نتیجه رسید كه «باغ ملكوت» نه اثری درخشان در این حوزه كه كتابی «خوب شكل گرفته» است كه می‌توان معیاری برای تعیین «كف استاندارد» برای چنین آثاری باشد [یعنی سرمشق باشد؛] والبته مخاطبان را هم، در طیف نسبتاً وسیع، جذب خودكند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 01:18 ب.ظ
Hey are using Wordpress for your site platform? I'm new to the blog world but I'm trying
to get started and set up my own. Do you need any
html coding knowledge to make your own blog? Any help
would be really appreciated!
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:53 ب.ظ
My family members all the time say that I am killing my time
here at net, except I know I am getting knowledge everyday by reading such nice posts.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 02:00 ق.ظ
Excellent article. I definitely appreciate this website.
Keep writing!
یکشنبه 3 مرداد 1389 09:37 ب.ظ
سلام....
سپاس از لطف نظر شما...
درود...
سه شنبه 29 تیر 1389 04:56 ب.ظ
«همه‌ی دوستان من»، مهمان پاتوغ
در آخرین روز از اولین ماه تابستان، در پاتوغ گردهم می‌آییم. روز پنج‌شنبه 31 تیرماه، از ساعت 30/17 الی 30/19 منتظر پاتوغ‌نشینان هستیم در همان محل قدیمی.

این بار نیز با معرفی یک کتاب با حضور نویسنده‌اش، به استقبال مرداد ماه خواهیم رفت. سال گذشته، غلامرضا قلیزاده، خاطرات «فرج محمدقلیزاده» را با نام «همه‌ی دوستان من» قلمی کرد. پس «همه‌ی دوستان من» مهمان شما در پاتوغ خواهند بود.

در حاشیه! هم از برگزیدگان جشنواره‌ی مطبوعات شمالغرب تقدیر خواهد شد.

این هفته پنجشنبه‌ یادتان نرود!
دوشنبه 28 تیر 1389 09:42 ق.ظ
.
.
.

دعاهای همیشه خیر شما، همراه من و تمام دوستانم هست.
از لطف و بزرگواری شما سپاسگذارم ...

امضا: شاگرد ِ کوچک ِ همیشگی ِ شما ...
شنبه 26 تیر 1389 05:08 ب.ظ
فانوس 4
چهارشنبه 23 تیر 1389 10:21 ب.ظ
سلام ، آقا سید عزیز،این کتاب را در اوایل انتشار خوانده ام،متاسفانه آنگونه که باید به آن پرداخته نشد و در غبار محجوریت از معرفی شایسته باز ماند،در نوع خودش جزو اولینها بود بخصوص برادر آزاده و جانباز آقا مهدی لندرودی ناگفته های زیادی را بازگو کرده بود،انشاالله با چاپ و انتشار دوباره آن ، به جایگاه مطلوب و شایسته دست بیابد.
چهارشنبه 23 تیر 1389 12:17 ق.ظ
از لطفتان ممنون. سلامتان هم ابلاغ شد.
سه شنبه 22 تیر 1389 11:01 ب.ظ
سلام جناب سید ناظمی ممنون از لطف تان . برای اطاعت از امرتان خاطره ای را که قبلا در مجله کورپو گذاشته بودم در وبلاگم می گذارم . قربانت
دوشنبه 21 تیر 1389 02:51 ب.ظ
http://shohodi.blogfa.com/

بایك زبانحال البته با زبانی الكن بروزم و منتظر حضورو نظر سازنده شما
یکشنبه 20 تیر 1389 09:33 ق.ظ
سلام. خوب است كه چنین یادداشتهایی را پیدا و در وبلاگتان می گذارید. برای من در چاپ دوم كلمه "به كوشش" نامفهوم بود. گمان می كردم آقای نجفی متن پیاده شده نوارها را گرفته و به قولی بازآفرینی كرده است. در این یادداشت می خوانیم كه متن اولیه را شما نوشته اید و... كه در هر صورت به گمانم برای هیچ كدام خوب نیست. یعنی نوشته شما نباید چنان باشد كه نیاز به بازنویسی آقای نجفی داشته باشد! متاسفانه در اشاره هم هیچ اشاره ای به این جریان نشده! شاید هم این سیاست جدید سوره مهر است كه كسانی كه در به سامان رسیدن كار نقش داشته اند یا مصاحبه گر بوده اند با عنوان " به كوشش" روی جلد بیایند! در هر حال یادم هست سال 74 باغ ملكوت را یك نفس خواندم و واقعا لذت بردم ... كاش از ان به بعد هم روی دفتر ادبیات مقاومت آذربایجان بیش از این ها وقت می گذاشتید... كاش
سید قاسم ناظمیناشر کتاب به دلیل نوع و ژانر اثر که به نوعی سند تاریخی به حساب می آید علاقمند است که جزئیات تولید اثر را در شناسنامه کتاب بیاورد و همچنان که اشاره کرده اید کتاب به کوشش بنده و قلم استاد عبدالمجید نجفی به سرانجام رسیده و من در نگارش کتاب سهمی نداشته ام.
پنجشنبه 17 تیر 1389 06:36 ب.ظ
سلام خداقوت
دقیقا با اینجای حرف نویسندگان تبریزی مشکل داریم «...حالش را داشتید بخوانید» شما که اینجا می خواهید غیر مستقیم بگویید خواندن این مطلب توصیه نمی شود!
این نوشته باعث شد یک تصمیم احساسی و هیجانی بگیریم که بله می رویم می خوانیم البته اگر به قول شما حوصله اش را داشتیم !!
سید قاسم ناظمیببخشید که به زحمت افتادید!
پنجشنبه 17 تیر 1389 06:07 ب.ظ
با سلام و ارادت
خسته نباسید و ÷ایدار
سید قاسم ناظمیمشکلی نیست ما ÷ شما را هم پ می خوانیم!
ارادتمندیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


چله
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید قاسم ناظمی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :