تبلیغات
چله - استاد طباطبایی و تاریخ شفاهی ما
 

 

بهار 87 با همراهی دانشگاه هنر اسلامی تبریز و سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز و در حاشیه گردهمایی مكتب هنر تبریز از استاد طباطبایی تجلیل شد.آن روز آفتابی استاد یه دلیل بیماری نتوانست در مراسم حضور یابد .به پیشنهاد من قرار شد به خانه اش برویم و ضمن عیادت لوح سپاس همایش را تقدیمش كنیم.

به همراه شهردار تبریز وارد خانه استاد شدیم و از پله ها بالا رفتیم.استاد سكه شناسی ایران نحیف و رنجور بر بستر نشسته بود و در انتظار ما را می كشید. نشستیم و بسیار سخن گفتیم و شنیدیم از تاریخ تبریز ،از آثار منتشر شده استاد و پیشینه درخشانی كه رفته رفته در پشت غبار ایام به فراموشی سپرده می شود!

آن روز آرزو كردم كه كاش در این شهر مجموعه هایی بود كه به جمع آوری فرهنگ و تاریخ شفاهی این منطقه همت می گماشت و این گنجینه را برای نسل های آتی پاسبانی می كرد.بی شك استاد طباطبایی از گنجینه های ارزشمند این تاریخ درخشان بود.

با برخی صحبت كردم و گفتم كه تا این حافظه های تاریخی نفس می كشند باید به سراغشان رفت و... اما گوش شنوایی نیافتم.

امروز تبریز بخشی از تاریخ صد ساله خود را دفن كرد و استاد سید جمال الدین طباطبایی به تاریخ پیوست و آنچه بجا ماند حسرت عظیم و عمیقی ست كه در سایه بی تدبیری و عدم فهم صحیح مدیران فرهنگی و علمی دامنگیر این شهر كهن و تاریخی ست.

براستی مدیران و برنامه ریزان این شهر تاریخی به خسرانی كه به سبب عملكرد آنان این شهر را تهدید می كند،می اندیشند؟





نوع مطلب : فرهنگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 06:03 ب.ظ
Thanks to my father who told me concerning this website, this weblog is truly
amazing.
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:25 ق.ظ
Hi there friends, how is the whole thing, and what you want to say on the topic of this piece of
writing, in my view its in fact awesome designed for
me.
سه شنبه 17 آذر 1388 10:45 ق.ظ
سلام
بنده نوازی فرموده بودید بابت درج کامنت در وبلاگ آقا مهدی. ما هنوز هم ریزه خوار سفره شما هستیم.

روز غدیر مراسم لهو و لعب (عروسی!) بودیم در تهران نشد خدمت برسیم. و لکن حقیقتا مشتاق دیداریم.

گفته بودید سرت شلوغ شده. درست است. شلوغ شده. به اضافه اینکه بی برنامه تر شده ام. کمی هم بی نظم تر!! یک مقدار هم "زمان ما را با خود برده است"! ولی قضیه "شانه جنگی" مفهوم نیفتاد. آقا ما ده سالمان بود وقتی جنگ تمام شد! با این اصطلاحات کم آشناییم.
پنجشنبه 12 آذر 1388 10:35 ق.ظ
دوستان شما خیلی جدی گرفته اید.زندگی همین است باید كار را كرد و گذشت من خوب و بد كار خودم را كرده ام و تاثیرش امروز هویداست آنهایی هم كه منتقدند باید دستشان را رو كنند تا ببینیم كه در چنته چه دارند والا با حرف كه كاری از پیش نمی رود.اگرچه از حق نباید گذشت كه امروز كار آنهایی كه زیاد حرف می زنند و كم كار می كنند و یا بهتر بگویم كار نمی كنند جلوتر است!
پنجشنبه 12 آذر 1388 01:46 ق.ظ
گناه خودته آقا سید می نشستی در پایتخت و زندگی ات را می كردی و به نوشتن و هنرت می رسیدی!آدم كه به حرف اهلش گوش نكرد و بعد سالها باز هم از تكلیف و وظیفه سخن گفت باید طعنه آدمهایی را كه خودشان كاری بلد نیستند اما همیشه خدا ادای صاحبنظران را در می آورند،تحمل كند.بابا ول كن برو دنبال زندگی این امامزاده شفا نمیده!
...از این جماعت عصبانی نباش مردم شهر ما همینند.
پنجشنبه 12 آذر 1388 12:20 ق.ظ
ایول تیکان اینا آدمای خوبین امافقط در عالم حرف ایشون مشاور میشدن خیلی بهتراز این بود که مدیر شدن!
پنجشنبه 5 آذر 1388 06:40 ب.ظ
آقا سید/ این مردمان زنده کش مرده پرستند...
چهارشنبه 4 آذر 1388 09:58 ب.ظ
از همه عزیزان که جویای احوال حقیر بودند و بنده را به نظرات ارزنده نواختند ممنونم...اگرچه با تاخیر.
سه شنبه 3 آذر 1388 12:57 ب.ظ
بسم رب الشهدا والصدیقین
سلام بزرگوار
آخه کجا خوب عمل می شه که حالا تو بخش مظلوم فرهنگ هم خوب عمل بشه.
خوشحال شدم با شما و وبلاگتون آشنا شدم.
یکشنبه 1 آذر 1388 09:22 ق.ظ
من برای اولین بار و خیلی لتفاقی اینجا اومدم.
چه حس خوبی داره این وب نوشت.
حتی وقتی اینقدر رسمی و جدیه.
سه شنبه 26 آبان 1388 06:14 ب.ظ
یکشنبه 24 آبان 1388 03:59 ب.ظ
سلام
مدتی این مثنوی تاخیر شد! تاخیر در آمدن و خواندن را اغماض بفرمایید. ما با معرفت تر از این حرفها بودیم!!

خدایش رحمت کند. یاد مذاکراتمان در زنجان افتادم و حسرتی که شما بر از دست رفتن تاریخ شفاهی عرفان تبریز (ارتحال مرحوم ادیب العلماء تبریزی . ره.) نیز می خوردید و اینکه چرا نشد قبل از ارتحالشان مکتب عرفانی تبریز توسط ایشان توصیف و تبیین شود.

آقای ناظمی! چرا اینقدر ما بی این چیزها (!) بی نیاز شده‌ایم؟

اصلا میخواهیم چکار! نه؟!
شنبه 23 آبان 1388 02:16 ب.ظ
یک بار استاد را دیدم.
بیمار و بی حال روی تخت بود.
و چشمانش هنوز می خندید...
کلمات درست ادا نمی شدند در کامش که رنجور بود و سخت بیمار.
اما از عزمش برای نوشتن کتاب تازه ای در مورد تعدادی نسخه تخصصی می گفت.
خانه اش ساده بود و خودش هم نیز...
و هنوز یادم نرفته موقع خداحافظی بغض کرد و غمگین شدم که تنهاست و بیمار ...
حالا رفته و امیدوارم سلامت باشد و روحش از ما انسانهای فراموشکار ، راضی ...
پنجشنبه 21 آبان 1388 03:10 ب.ظ
یازدهمین برنامه "آینه های رو به رو"

نشستی پیرامون "روایت و گفتار در سینمای مستند"

با حضور: "پیروز کلانتری" _ پژوهشگر و مستندساز

همراه با نمایش فیلم "تهران، چند درجه ریشتر"

×××

زمان: ساعت 16 روز پنجشنبه 28 آبان 88

مکان: سینما قدس تبریز

حضور برای همه ی علاقمندان آزاد است.#
یکشنبه 17 آبان 1388 01:20 ب.ظ
یکی از دوستان که منزلش پلاک 14 است معرفی کرد گفت چله بشین تا آقای ناظمی ما بیاد بهت سربزنه و زیر بال و پر قلمتو بگیره

راستی این آقای پلاک 14 اصلا به قالب وبلاگ شما هم ربطی ندارد
جمعه 15 آبان 1388 12:22 ق.ظ

سلام

هر وقت صحبتی از استاد میشه یا عکسی از ایشون رو می بینیم ، یاد روزی می افتم که روی صندلی چرخ دار به نمایشگاه دهه فجر شهرداری اومده بودن ...

بدنشون انقدر ضعیف بود که به سختی می تونستن صحبت کنن ولی حتی در اون حال هم به دقت از تمام کتاب های ما دیدن کردن و جالب ترین قسمت بازدیدشون موقعی بود که دو جلد از آرشیو نشریه کمان رو از ما خردیداری کردن ... !!!

روحشون شاد و یادشون گرامی

سه شنبه 5 آبان 1388 05:53 ب.ظ
روز چهارشنبه ششم مهر ماه از ساعت 30/16 الی 30/18 پاتوغ برقرار است؛
مثل همیشه اصل بر این است تا پاتوغ فضایی آزاد باشد برای ابراز نظر البته در کنار تعریف و تمجید آذرپیام ! کتاب شهیدانه دوستمان سید داود قریشی را هم نقد خواهیم کرد.
منتظر اهالی پاتوغ هستیم.
یکشنبه 3 آبان 1388 10:29 ب.ظ
سلام سید جان!
آمدم بگویم که هنوز هم زائر مجازی تبریزی‌ها باصفا هستیم.
سه شنبه 28 مهر 1388 12:02 ق.ظ
سلام.زنده باشید
شنبه 25 مهر 1388 08:37 ب.ظ
دیدی خوب بلدی توجیه كنی؟
شنبه 25 مهر 1388 07:51 ب.ظ
تفاوت در این است که این کارها وظیفه ذاتی برخی هاست که انجام نمی دهند در حالی که ما در سازمان وظایف دیگری داشتیم و در عین حال از این جنس کارها هم غفلت نکردیم.
اگرچه در این نوشته روی سخن با مدیریت کلان استان است که باید با بسیج امکانات نهادها طراحی سمت و سوی فرهنگی استان را در اولویت کاری خود قرار دهد.
وگرنه بنده در سالهای گذشته با دست خالی و با همت جمعی از نویسندگان بخشی از تاریخ حماسه های فرزندان آذربایجان را در دوره جنگ جمع آوری و بخشی از آن را به کتاب تبدیل کردیم و برخی از آن کتابها هم جوایز ارزشمندی را به خود اختصاص دادند اماکسی به سراغ حمایت از آن نیامد که هیچ فحش به ما ندادند!
پس بهتر است در نقد از مسیر انصاف خارج نشویم و همه را به یک چوب نزنیم.
شنبه 25 مهر 1388 05:33 ب.ظ
پس دیگر مدیران و برنامه ریزان شهری هم مثل شما... دیگر انتظار و امیدی به شما و امثال شما نیست بیچاره مردم .... وقتی مدیرانی مثل تو فرافکنی می کنند دیگر ....نمی دانم چرا همیشه توجیه کردن را خوب بلدید...
شنبه 25 مهر 1388 01:23 ب.ظ
حق با شماست.باید می كردم اما بعضی وقتها دستهایت را می بندند و تو را به روی رینگ هل می دهند خیلی از این دغدغه های مشتركی كه ما داریم در آن دوره پیشنهاد شد اما به سرانجام نرسید می توانم برخی از آنها را همین جا ردیف كنم ولی این زمان بگذار تا وقتی دگر.
بگذار تنها به یك مورد اشاره كنم یك كتاب با موضوع شهروندی انقدر در جلسات بی مورد و با مثلا كارشناسی افراد كارنشناس معطل ماند كه سر آخر نویسنده از كار خود و قبول سفارش ما پشیمان شد هنوز نظریه مثلا كارشناسی آن كتاب را به یادگار دارم میتوان آن را در ستون طنز یكی از مطبوعات به چاپ سپرد و اسباب شادی مردم را فراهم كرد.
در مثل مناقشه نیست خیلی وقتها یونجه را مقابل سگ و استخوان در آخور گوسفند می ریزند و انتظار معجزه دارند.
شنبه 25 مهر 1388 09:56 ق.ظ
چرا وقتی خودت مدیر بودی و قدرت داشتی این کارها رو نکردی؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


چله
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید قاسم ناظمی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :