
مسكنت فرهنگی و كیسه خلیفه (1) چه كسانی باید تبریز و آذربایجان را كه روزگاری پیشتاز علم، معرفت، صنعت و هنر ایران بود به جایگاه اصلی خود برسانند. به راستی هویت امروزین این دیار كه باید بدان شناخته شود، چیست؟ جایگاه ما در جغرافیای فرهنگی ایران، منطقه و جهان در كجاست؟ آیا هیچگاه مدیران كلان این منطقه با سؤالاتی اساسی از این گونه كه گذشت، دست به گریبان بودهاند و یا آنان خیالی جز حفظ وضع موجود ندارند و جز باری بر دوش این منطقه نخبهپرور نیستند؟ اگر چنین است گذشته فاخر و طلایی ما چه دردی از فقر فرهنگی، اجتماعی و علمی میتواند بگشاید؟ بسیاری از تصمیم گیران و تصمیم سازان گذشته و حال آذربایجان به سبب مسكنت فكری و فرهنگی خویش، بیش از آن كه به رشد و بالندگی فرهنگی این خطه همت گمارند، حافظان وضع موجود بودهاند. به همین سبب در چند دهه گذشته بیش از آن كه به فرهنگ آفرینی و فرهنگ سازی پرداخته شود از كیسه افتخارات پیشینیان خرج شده است. در این میان البته نقش مخاطب ساده پسند و قانع نیز نباید به فراموشی سپرده شود چه؛ آنان نیز در این گناه نابخشودنی سهیم بودهاند. سهلانگاری و تسامح نسل پیشین در ایجاد ساز و كارهای مناسب و متناسب با زمان، وضعیتی به ارمغان آورده كه ما امروزه با آن دست به گریبانیم. در حالی كه در اوایل سده اخیر و سدههای پیشین آذربایجان و تبریز به مثابه یكی از مراكز فرهنگی، علمی و سیاسی ایران نقش آفرینی كرده و فرازمندیهای بیشماری را برای این مرز و بوم رقم زده است. جبران این عقبماندگی تاریخی گرچه در كوتاه مدت میسر نیست اما هرچه زمان سپری شود بیش از پیش شانس بازیابی دوره درخشان فرهنگی این سامان كمتر و كمتر میشود. گذری بر آمار و ارقام رسمی شاخصهای فرهنگی، كاهش بهرهمندی اقشار مختلف از تولیدات فكری و مهاجرت نخبگان فرهنگی و علمی همه نشان از عمیقتر شدن این زخم كاری است. اگر روزگاری كتابهای پیشروترین نویسندگان ایران برای نخستین بار در تبریز به چاپ میرسید، امروزه آثار چند نویسنده انگشتشمار آذربایجانی - اگر تا به حال مقیم پایتخت نشده باشند - در تبریز مجال نشر نمییابد، كرسیهای هیئت علمی مراكز دانشگاهی بیش از آن كه محل ارائه تحقیقات بدیع و پرورش دانشجویان فرهیخته باشد به سكوهای مهاجرت تبدیل شدهاند و تنها كسانی از این هجرت باز میمانند كه راهی برای رفتن ندارند. مراكز تولید آثار تصویری از ارائه آثاری در خور ناتوانند و در طی دهه گذشته كارنامه شایستهای از خود به یادگار نگذاشتهاند. رسانههای مكتوب بیشتر به نشریات دیواری مدارس شباهت دارند و حوزههای علمیه از داشتن بزرگان حكمت و فلسفه و فقه و عرفان محروم شدهاند در حالی كه روزگاری حوزه تبریز جزو حوزههای پرشور دینی جهان تشیع به شمار میآمد. الغرض ما در شهری زندگی میكنیم كه هویت ندارد. اما مدیران آن مدام از افتخارات گذشتهاش سخن میرانند و خود را میراثدار فرازمندی آن به شمار میآورند. خوشبینی عوامانهای است، شاید این روش مدتی آنان را از پاسخ گفتن به این پرسش تاریخی كه ما در كجای تاریخ فرهنگ و هنر معاصر ایستادهایم، خلاصی بخشد اما این سؤال سهمگین روزی روزگاری گریبان آنان و هكذا ما را كه دغدغه و داعیه فرهنگی داریم، خواهد گرفت پس شایسته است برای پرسشی چنین، پاسخی در خور فراهم آوریم. اگرمجبور به مهاجرت نشدیموعطای كار فرهنگی را به لقایش نبخشیدیم شاید باز در این باره و راههای برون رفت از این بحران باهم صحبت كنیم.
|