
... .. . .
سرشارم از شعرو جنون ای عشق امشب منم مهمان چشمانت آغوش بگشا تا بیاویزم چون قطره از دامان چشمانت .
شوریده ام برخویش و بر هستی آشفته ام از فرط بد مستی جایی برای من مهیا کن در کلبه احزان چشمانت .
اینک منم آواره تقدیر ، شبگرد شهر دردهای پیر وامانده از رقتن ز ماندن سیر از خیل درویشان چشمانت .
بگذار امشب زورقی باشم بر شانه امواج سرگردان با تو گهی افتان گهی خیزان در پنجه طوفان چشمانت .
این چیست؟ این حزن اساطیری این راز این رفتار تخدیری با من بگو گاهی که دلگیری در خلوت پنهان چشمانت .
من با اشارات تو می میرم آما نمی دانی هزار افسوس می ماند این خون عاقبت روزی برگردن ایمان چشمانت .
تنها همین امشب همین امشب مستم کن از لبهای شیرینت تانقطه ای باشم که بگذارند رندانه در پایان چشمانت . . .. ...
|