...................................

صفحه اول

پست الكترونیك

آشنایی با من

...................................

موضوعات

...................................

لینکستان

...................................

 

آرشیو
اسفند 1388 (3)
...................................
دی 1388 (2)
...................................
آذر 1388 (2)
...................................
مهر 1388 (1)
...................................
شهریور 1388 (1)
...................................
مرداد 1388 (7)
...................................
تیر 1388 (1)
...................................
خرداد 1388 (2)
...................................
اردیبهشت 1388 (2)
...................................
اسفند 1387 (2)
...................................
بهمن 1387 (1)
...................................
دی 1387 (2)
...................................
آذر 1387 (1)
...................................
آبان 1387 (2)
...................................
مهر 1387 (2)
...................................
شهریور 1387 (1)
...................................
خرداد 1387 (1)
...................................
اردیبهشت 1387 (2)
...................................
اسفند 1386 (1)
...................................
بهمن 1386 (1)
...................................


بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

لحظه های سبز بهار

 

عافیت پرورده ای درویش بودم مدتی

خجلت آلود جنون خویش بودن مدتی

 

نای فریادم سترون بود و چشمانم عقیم

با سکوت و تیرگی همکیش بودم مدتی

 

جاده از گامم تهی، سجاده رنگین از ریا

هرزه گرد کوچه تشویش بودم مدتی

 

درد ماندن، رنج پوسیدن، دریغ زیستن

گریه کن برمن که سهل اندیش بودم مدتی

 

لایق ناز تو می شد کاش ای شمشیر عشق

مستحق غمزه ای زین بیش بودم مدتی

 

می گریزم از حصار روزهای ناگزیر

شرمگینم پای بند خویش بودم مدتی

 

بازمی گردم به سمت لحظه های سبر خویش

من که با مجنون و صحرا خویش بودم مدتی

 

                                                                        27/7/73

 

***

بهارتان سرسبز و عیدتان مبارک.در لحظه های شور و شعف و شعور ما را هم به یاد آرید.امیدوارم سال شوق انگیز و زیبایی در انتظارمان باشد


 

برگ بی درخت!

آن روز مهمان كنسرت موسیقی گروه رودكی در شهر تبریز بودم.استاد رودكیان واستاد آبرومند بانی این دعوت بودندو من در آن دو ساعت گرامی با اشتیاق خود را به نسیم دلنواز همراهی ساز و آواز سپردم.جای همگی خالی.

از میان شعرهایی كه شهرام خواند این بیت زیبای استاد شفیعی كدكنی هنوز در جانم تكرار می شود و من این لذت را با شما تقسیم می كنم :

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت!


 

خدایا تو كه ما را این گونه نیافریده بودی!

                               

1.سلام

2.  خیلی وقته كه در اینجا چیزی ننوشته ام.راستش را بخواهید دل و دماغ نوشتن ندارم اگرچه فراغتی كه در ماههای اخیر داشته ام می توانست مجال خوبی برای نوشتن باشد اما به قول شاعر:گفتی غزل بگو!چه بگویم مجال كو؟/شیرین من برای غزل شور و حال كو؟...بگذریم.

3.امروز در بین خبرها خبر لغو كنسرت موسیقی همایون شجریان را خواندم و به همه هوش و ذكاوت مدیر فرهنگی شهرمان تبریز احسنت گفتم!انصافا در این سالهای اخیر آنچه به بركت جهل و كج سلیقگی امثال ایشان بر سر فرهنگ و هنر این منطقه آمده دشمنان آگاه هم از عهده اش بر نمی آمدند!انگار ایشان هنر و موسیقی شجریان را هنری فاخر نمی داند!و دوباره در جایی خواندم كه شجریان پرسیده است كه اگر هنر و موسیقی ما فاخر نیست بفرمایید كه ما در این سالها پس به چه چیزی مشغول بوده ایم!بنده هم بی میل نیستم كه این مدیر محترم در خصوص حدود و ثغور هنر و موسیقی فاخر جمیع اهل فضل را روشن فرمایند كه بالاخره این چیه كه وزیر ارشاد قبلی هم مدام از آن سخن می گفت و آخرش هم چیری حالی مان نشد.

البته به دلیل عدم حضور بنده در تبریز سپاسگزار می شوم عملیات روشن سازی!طوری برنامه ریزی شود كه فقرایی چون حقیر هم از راه دور بتوانند از آن بهرمند شوند.

3.همین فردا شایع خواهد شد كه فلانی كشته مرده موسیقی ست و از عمله اكره ابتذال و...!همین جا ضمن تكذیب پیشاپیش اعلام می كنم كه من هنوز هم از صدا و صفای باطن حاجی فیروز زیرك كار مداح اهل بیت عصمت و طهارت زیاد حظ می برم تا از موسیقی اما این باعث نمی شود كه همه مثل من باشند و چنان رفتار شود كه بین نهادهای دولتی و اصحاب فرهنگ و هنر شكاف عمیقی بوجود آید.

4.در مصاحبه ای گفته بودم كه تبریز مدیر فرهنگی ندارد(متن این گفت و گو قبلا در همین وبلاگ آمده است) از بد حادثه آن روز خود نیز یكی از مدیران فرهنگی آن سامان به حساب می آمدم!و خودم را هم مجزا نكرده بودم.

بعدها شنیدم كه این گفته خیلی ها را ناراحت كرده و به زبان بی زبانی گفته اند كه اگر تبریز مدیر فرهنگی ندارد پس ما چیستیم؟من ادعایی در مطلق بودن آن گزاره ندارم اما كاش آن مدعیان نیز به پشت سر برگردند و عملكرد خود را دوباره به محك بزنند و ببینند كه در این سالها از دست و زبان آنها و هكذا ما!چه بر فرهنگ و هنر و هنرمندان این دیار رفته است!چقدر توانسته اند به بالندگی فرهنگ و هنر انقلاب یاری رسانند؟در تربیت هنرمندان متعهد چه نقشی داشته اند؟جایگاه تبریز را در سپهر فرهنگ كشور چقدر ارتقا داده اند؟در پیشگیری از هجرت نخبگان فرهنگی و هنری تا چه اندازه  موثر بوده اند؟در تعامل فرهنگی با همسایگان تا چه میزان فعال و چقدر منفعل بوده اند؟ و...

5.ما چقدر با فكر و فرهنگ و هنر بیگانه ایم،خدایا تو كه ما را این گونه نیافریده بودی!


 

هر روز با عاشورا/3

 

حیا از حضرت داور نکردند

لبت با جرعه آبی تر نکردند

 

از آغوش پدر آنسان پریدی

که حتی تیرها باور نکردند


 

هر روز با عاشورا/2

 

چه نامردند،نامردند،سردند

چو شب تاریک وچون پاییز زردند

 

امام آفتاب آمد به میدان

هزاران تیر را در چله کردند


 

هر روز با عاشورا/1

                

 

               ... و کربلا از کرب به معنی مزرعه و الا به معنی خدا آمده است...

             و کربلا یعنی مزرعه خدا...                                        

                                                                    رک:پس از پنجاه سال/مرحوم دکتر شهیدی

 


 

حیرانی

 

زمینگیرم به افسون دل بی مدعا،بیدل

در آن وادی كه منزل نیز می افتد به راه آنجا


 

استاد طباطبایی و تاریخ شفاهی ما

 

بهار 87 با همراهی دانشگاه هنر اسلامی تبریز و سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز و در حاشیه گردهمایی مكتب هنر تبریز از استاد طباطبایی تجلیل شد.آن روز آفتابی استاد یه دلیل بیماری نتوانست در مراسم حضور یابد .به پیشنهاد من قرار شد به خانه اش برویم و ضمن عیادت لوح سپاس همایش را تقدیمش كنیم.

به همراه شهردار تبریز وارد خانه استاد شدیم و از پله ها بالا رفتیم.استاد سكه شناسی ایران نحیف و رنجور بر بستر نشسته بود و در انتظار ما را می كشید. نشستیم و بسیار سخن گفتیم و شنیدیم از تاریخ تبریز ،از آثار منتشر شده استاد و پیشینه درخشانی كه رفته رفته در پشت غبار ایام به فراموشی سپرده می شود!

آن روز آرزو كردم كه كاش در این شهر مجموعه هایی بود كه به جمع آوری فرهنگ و تاریخ شفاهی این منطقه همت می گماشت و این گنجینه را برای نسل های آتی پاسبانی می كرد.بی شك استاد طباطبایی از گنجینه های ارزشمند این تاریخ درخشان بود.

با برخی صحبت كردم و گفتم كه تا این حافظه های تاریخی نفس می كشند باید به سراغشان رفت و... اما گوش شنوایی نیافتم.

امروز تبریز بخشی از تاریخ صد ساله خود را دفن كرد و استاد سید جمال الدین طباطبایی به تاریخ پیوست و آنچه بجا ماند حسرت عظیم و عمیقی ست كه در سایه بی تدبیری و عدم فهم صحیح مدیران فرهنگی و علمی دامنگیر این شهر كهن و تاریخی ست.

براستی مدیران و برنامه ریزان این شهر تاریخی به خسرانی كه به سبب عملكرد آنان این شهر را تهدید می كند،می اندیشند؟


 

عاشق شدیم

عاشق شدیم و حیف که در من یزید عشق

          پیراهنی برای دریدن نداشتیم    


 

تبریز مدیر فرهنگی ندارد ! بخش پایانی

یک­سال و نیم از تجربه­ی مدیریت شما بر سازمان فرهنگی­هنری شهرداری تبریز می­گذرد. اگر فرض کنیم که شما همین تجربه را دارید ولی هنوز سازمان فرهنگی­هنری تاسیس نشده است و تازه ایده­ی تشکیل چنین سازمانی در ذهن اهالی فرهنگ پخته شده و آمده اجرایی شود. حالا به شما ریاست این زمان را پیشنهاد می­کنند. آیا دوباره حاضرین این مسوولیت را قول کنید؟

وقتی این پیشنهاد به من شد تا بیایم به این سازمان، با توجه به این­که قبلاً هم چند جا مدیر تاسیسی شده بودم، زیاد ذوق­زده نشدم چرا که کار در نهاد نوپا و تاسیسی سهل و آسان نیست. مدیر تاسیسی یعنی این­که تو باید همه چیز را از اول شروع بکنی و این خیلی کار خسته کننده­ای است، پیش خودم تصمیم گرفته بودم که در هیچ جایی مدیر تاسیسی نشوم. چون کاملاً بر دردسرهای چنین مدیریتی آگاه بودم.  مدیر تاسیسی معمولاً صدمه و لطمه می­بیند و خیلی کم داریم که یک مدیر تاسیسی از منافع معنوی آن کار بهره­مند شده باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتم که به هیچ جایی که تازه­تاسیس هست نروم. حتی در تهران یک کاری به من پیشنهاد شد که آن هم از نوع تاسیسی بود، من قبول نکردم. علی­رغم این­که سه ماهی هم حقوقم را قطع کردند تا بلکه قبول کنم. کار هم کار خوبی بود و از لحاظ فرهنگی هم جایگاه خوبی داشت ولی چون کار تاسیسی بود، آن­جا نرفتم. اما وقتی که آقای نوین این مسوولیت را به من پیشهاد کردند من به چند دلیل آن­را پذیرفتم. یکی این بود که واقعاً تشخیص من در مورد آقای نوین این بود که واقعاً با اراده­ی قوی برای خدمت آمده است. چون در آن مقطعی که ایشان آمد و شهردار تبریز شد، من خودم بهش گفتم که آدم یا باید دیوانه باشد تا در این مقطع چنین مسوولیتی را قبول کند یا واقعاً علاقه­مند به خدمت باشد. چون چند ماه بیش­تر به پایان دوره­ی دوم شوراها نمانده بود و معلوم نبود شورای سوم چه برخوردی با مدیران شهرداری داشته باشد. واقعاً ریسک­پذیری بالایی داشت. من به خاطر شخصیت این فرد مسوولیت را پذیرفتم.
دلیل دومم این بود که به خاطر حضور در تهران و آشنایی با فعالیت سازمان فرهنگی­هنری شهرداری تهران می­دانستم اگر این سازمان در تبریز درست تاسیس شود، چه تاثیری می­تواند بر روی تحول شهری داشته باشد. و می­دانستم که به هر حال من از منافع این سازمان بهره­مند نخواهم شد و تبعاً این مدیران بعدی هستند که خواهند آمد و خواهند دید که یک ساختار حاضر و آماده در اختیارشان است. یک مدیر تاسیسی که از صفر شروع کرده است، نمی­تواند از منافع سازمان برخوردار شود و بیش­تر مجبور است از خودش هزینه کند و تاوان پس دهد. من آن تاوان را پس داده­ام. جالب است بدانید که اولین درخواست­هایی که برای سازمان کشیده­ایم چیست. یک بسته خودکار، یک بسته کاغذ، یک عدد مداد تراش، یک عدد مداد پاک­کن، پنج تا زونکن. این­ها درخواست­های اولیه­ی این سازمان را تشکیل می­دادند. جای آماده­ای نبود که بگویند: تو بیا این­جا مدیریت کن.
ولی با همه­ی ناملایمات و سختی­ها اگر این شرایطی که گفتم باز فراهم باشد، مدیریت این سازمان را دوباره قبول می­کنم. فضای راحتی نیست. شماببینید در داخل سازمان فربهی مثل شهرداری تبریز، سازمانی تاسیس می­شود که ماموریت­هایش هیچ سنخیتی با ماموریت­های معمول کل مجموعه ندارد. عقبه ندارد تا به آن تکیه کنی. مدیر چنین سازمانی باید با مجموعه تعامل کند، با شورای شهر تعامل کند، این سازمان را در شهر جا بیاندازد. واقعاً اگر یک قضاوت مناسب شود، جا انداختن سازمان فرهنگی­هنری را به عنوان یک نهاد فرهنگی تاثیرگذار در تبریز در مدت یک­سال کار کمی نیست. این اتفاق افتاده است. یعنی بعید می­دانم اهل فرهنگ و هنری باشند در این شهر که نام سازمان را نشنیده باشند. اسم مهم نیست درست ولی ما یک نهاد بیست ساله نیستیم که بگوییم خوب همه ما را می­شناسند. من آن زمان که در مجتمع سینمایی حوزه بودم، برای ما نامه می­نوشتند با این عنوان: مجتمع فرهنگی، سینمایی ارشاد اسلامی. در حالی که بیست سالی بود که سازمان وجود داشت. می­خواهم بگویم که چیز کمی نیست که در شهر تبریز به پشتوانه­ی یک سال فعالیت، یک سازمان، توانسته حداقل خودش را بقبولاند و در سال اول هم آن­قدر کار انجام داده است. البته با توجه به امکانات، توان و نیروی انسانی­اش. نمی­گوییم کارهای خیلی بزرگی انجام داده ولی این فعالیت فکر می­کنم قابل قبول باشد.
به همین دلیل علی­رغم میل باطنی­ام اگر همان شرایط محقق شود، قبول می­کنم. این را هم بی­تعارف می­گویم که اگر در آن زمان احساس می­کردم که گزینه­هایی بهتر و قوی­تر از من برای مدیریت سازمان مطرح است، فکر می­کنم که این مسوولیت را قبول نمی­کردم.

تعامل شما با مجموعه­ی شهرداری چگونه است. زیاد که اذیت نمی­شوید.

شهرداری یک مجموعه­ی خدماتی است که باید به طرف نهاد اجتماعی شدن، برود. باتوجه به تحولات اجتماعی و مطالبات مردمی که به وجود آمده این کار در حال انجام است. شهرداری دیگر یک نهاد خدماتی -حداقل در کلانشهرها- شناخته نمی­شود. این سازمان فربه دارای نهادها و سازمان­های مختلف است که تعامل و ارتباط آن­ها با یکدیگر به شکل قانونمند اتفاق می­افتد. اگر انتظار شما از تعامل شهرداری با سازمان فرهنگ،هنری مثل دیگر نهادها فرهنگی مثلاً فرهنگستان هنر یا شورای عالی انقلاب فرهنگی باشد، این طور نیست. علی­رغم این­که آقای نوین دغدغه­های عمیق فرهنگی دارند ولی شهرداری فقط آقای نوین نیست. شبکه­ی عظیمی از مدیران است و این­ها هر کدام خودشان کلی کار دارند. این طور نیست که مصرف­کننده­ی صرف باشند و منتظر که این سازمان فرهنگی­هنری چه تصمیمی برایشان می­گیرد و چه برنامه­ای دارد. در حقیقت یک تعامل اداری است. فعلاً ما را تحمل می­کنند و با ناسازگاری­های ما می­سازند.


خیلی ممنون آقای ناظمی. حدوداً یک ساعت و چهل دقیقه با هم بودیم.


من هم از توجه نشریه­ی ارزشمند شما به مسایل و دغدغه­های فرهنگی سپاسگزارم و امیدوارم مطالبی که در این گفت­وگو مطرح شد، زمینه­ی نقد و ارایه­ی نظرات فرهیختگان را در پی داشته باشد. باز هم سپاسگزارم.

 


 

 

صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6 7 ...

 

 

 

 

 





Powered by WebGozar