
اسفند ماه برای لشکر همیشه پیروز عاشورا حکایت دیگری دارد. اسفند ماهی است که با تمام ماههای سال متفاوت است، باور کنید. هر سال که اسفند از راه می رسد خون در رگهای بچه های لشکر به جوش می آید و چشم ها آسمانی می شود. ناگهان لهجه همه بوی کربلا می گیرد، صداها آوازهای شرقی را با خود به همراه می آورد و چشم ها بارانی ترین روزها را به میزبانی بر می خیزد.
ببخشید که امروزه روز، این زبان، همزبانی ندارد، بالاخره زبان هایی که ریشه آسمانی دارند عمرشان کوتاه است، من وقتی برایتان از دامنه های روشن تجلی می گویم، نمی دانم شما چقد رمتوجه می شوید و در ذهن خود به دنبال چه چیزی می گردید؟ اگر برایتان بگویم که بچه های لشکر ما هر روز به پیشواز بعثت پیامبری می رفتند، باور می کنید؟ گفتم که، این تاریخ مدتها است که به فراموشی سپرده شده است و گرنه مگر می شود در آن تاریخ زیست و شاهد میدان داری فرعونیت بود!
زیاد سرتان را درد نیاورم، برایتان از اسفند می گفتم، آن روزها اسفند ماه برای مردم هم معنی دیگری داشت. اسفند امروز با خود تخم مرغهای رنگی، ماهی های سرخ، سفره های هفت سین و ... می آورد اما اسفندهای آن روزگار با خود پیامبران کوچکی را می آورد که ملتی را به خلوت ملکوت می بردند. مادر شهیدی لبخند می زد و همه جا را خدا می گرفت، به همین سادگی! پدری نقل می پاشید و هزار هزار فرشته از خجالت قبض روح می شدند، کودک خردسالی به عکس پدر شهید خود خیره می شد، خدا اجازه می داد که پدر، فرزند خود را در آغوش گیرد.
در یکی از این اسفندها بود که «عاشورا» برای لشکر ما اتفاق افتاد و مثل آنکه خداوند به تقدیر سپرده بود که در اسفند سال 1363 عاشورایی را برای لشکر عاشورا تدارک ببیند. همه در هیاهوی آسمانی یک بعد از ظهر مسلح شدند و سیدالشهدای لشکر، همه را به روزی که در پیش بود، بشارت داد و یکباره آسمان و زمین در زمهریر زمستان، به تسخیر گلهای محمدی در آمد. امروز این حرفها چقدر شاعرانه به نظر می رسند. این چنین نیست؟ اما من هیچ شاعری را سراغ ندارم که بتواند آن همه زیبایی را تحمل کند. حتی به یاد دارم که یکی از بچه ها گفت: «خدا کند شهید شویم و گرنه بعدها خودمان هم باور نمی کنیم که در کجا بودیم» و خندید.
در همان عصر، همه از «خود» خالی شدند، خود را در گوشه ای نهادند و سپس به راه افتادند. بعضی ها آن قدر به زلالی رسیده بودند که به اشاره ای شهید می شدند. گاه باران می بارید و همگی در سیلاب محبت غرق می شدند و گاه آفتاب پایین می آمد و بچه ها را نوازش می کرد. از همه زیباتر سیدالشهدای لشکر بود. مهدی باکری در جان همه عاشوراییان تکرار شده بود، در همه جا بود و نبود او همانند ذکری لطیف در لبهای رزمندگان مترنم می شد، از چشم آنان نگاه می کرد، با دست آنان ماشه ها را می چکاند و در قلب آنان خدا را به نظاره می نشست.
همه به زیبایی مهدی لشکر عاشورا غبطه می خوردند، می گفتند انگشتی معطر، او را به فرشته ها نشان داده بود و بعضی ها سجده ملائک را دیده بودند. می دانم که این روزها باور این حرفها چندان سهل و آسان نیست، این روزها که پیشقراولان جامعه در مقابل موبایل سجده می کنند نباید این حرفها را زیاد جدی گرفت، عجب زمانه مزخرفی است. یکی می گفت: «من او را دیدم چون آیینه ای صیقلی ایستاده بود و در عمیق چشمهایش می شد بهشت را به روشنی دید... » مهدی چون آیینه ای تمام قد ایستاده بود و با چشمهای مسلح می شد بی پرده جلوه گری عشق را دید.
من هیچ دوره ای را به یاد ندارم که حقیقت عریان، از زخم جاهلان در امان باشد. هماره آیینه های صیقلی محکوم به شکستن اند و تقدیر آیینه آسمانی ما هم جز این نبود.
می گویند در اسفند بود که آیینه تمام قد لشکر ما شکست و ما تا به خود بیاییم، فرشتگان تمام آینه شکسته ها را به تاراج بردند!
مگر نه این است که راز عشق هماره باید پوشیده بماند؟
|