تبلیغات
چله

...................................

صفحه اول

پست الكترونیك

آشنایی با من

...................................

موضوعات

...................................

لینکستان

...................................

 

آرشیو
خرداد 1388 (2)
...................................
اردیبهشت 1388 (2)
...................................
اسفند 1387 (2)
...................................
بهمن 1387 (1)
...................................
دی 1387 (2)
...................................
آذر 1387 (1)
...................................
آبان 1387 (2)
...................................
مهر 1387 (2)
...................................
شهریور 1387 (1)
...................................
خرداد 1387 (1)
...................................
اردیبهشت 1387 (2)
...................................
اسفند 1386 (1)
...................................
بهمن 1386 (1)
...................................
دی 1386 (4)
...................................
آذر 1386 (2)
...................................
آبان 1386 (3)
...................................
مهر 1386 (5)
...................................
شهریور 1386 (4)
...................................
مرداد 1386 (1)
...................................
تیر 1386 (22)
...................................


بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

اتفاقات هفته های اخیر

 

انتخابات به پایان رسید و چیزی که در پشت سر ماند آبروی ریخته نظامی بود که بر بستری از خون هزاران شهید و بر روی شانه های زخمی هزاران جانباز و خانواده داغدار بنا شده است.

من کاری با رقابت های انتخاباتی و خود رقبا ندارم و اصولا حوزه فرهنگ و شان اهل فرهنگ را فراتر از این می دانم که به این امور خود را مشغول بدارد اما آنچه برای امثال من مهم است احترام به کرامت انسانی،حفظ جان و آبروی افراد جامعه و پاسداری از حرمت و جایگاه حکومتی است که آرمانهای الهی و انسانی را در دنیا پرچمداری می کند.آیا برآورد مدیران جامعه از اتفاقات هفته های اخیر از حفظ و صیانت این ارزشها حکایت دارد؟

به گمان من جامعه ما از این آزمون چندان سربلند بیرون نیامده است.


 

سپاسگزارم

             شرمنده دوستان خویشم 

 

سلام

بعد روز پنجشنبه ای که مراسم تودیع  برگزار شد در همان تالار شورا در آغوش محبت هنرمندان،نویسندگان،همکاران و اصحاب فضل و کمال گم شدم و مزد کارهای خود را از چشمان اشکبار و دلهای مهربان گرفتم.خدا را شاهد می گیرم که از ته دل خود را بدهکار اهل فرهنگ و هنر و همکارانی که مرا در این هزار و یک روز تحمل کردند،می دانم و امیدوارم هماره شاکر این مهربانی ها باشم.از همه دوستان و هنرمندانی که    با حضور در مراسم، نگارش مقالات،ارسال پیام و ...اظهار لطف و محبت کردند صمیمانه سپاسگزارم.

عکسی که علی حامد حقدوست در روز تودیع از من گرفته به خوبی نشانگر عمق شرمندگیم در پیش دوستان و همراهان است.


 

فردا از سازمان می روم

این هم عکسی از روز تودیع

قرار بود گزارش سفر بنویسم و چیزهایی هم نوشته بودم تا آپ کنم اما می گذارم برای بعد و به موضوع  مهم تری می پردازم.

اردیبهشت پایان دوره ماموریت من در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز است و اگر خدا بخواهد این دوره در حال اتمام است و من سازمان را ترک خواهم کرد.اگرچه این سازمان مجموعه نوپایی است و هنوز سه سالگی خود را تجربه می کند اما در این مدت اندک - به زعم خیلی ها- توانسته است جایگاه شایسته ای را درسپهر فرهنگی و هنری منطقه به خود اختصاص دهد.گستره،تنوع وعمق برنامه های اجرا شده ازسویی و تناسب آن با نیاز شهروندان و ضروریات زمان از این مجموعه سابقه روشنی را به یادگار می گذارد.

یادم هست روزی که یکی از روزهای اسفند 84 بود،من به باغ صبای تبریز رفتم و به عنوان نخستین رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز معرفی شدم؛آن روز از سازمان مذکور تنها چیزی که قابل دسترسی و مشاهده بود پوشه ای بود که در آن حکم مرا گذاشته بودند و همانجا به دستم دادند و من مدیر سازمانی شدم که حتی از سوی نهادهای رسمی هنوز رسمیت نیافته بود...

فردای آن روز من اولین درخواست خرید را برای سازمان کشیدم – کاش کپی آن سند را نگه می داشتم - و جناب حسین زاده،کارپرداز محترم شهرداری با خرید چند بسته کاغذ ،چند زونکن،یک دفتر ومقداری خرت و پرت دیگرو هکذا یک فقره بلیط هواپیما به مقصد تهران،استارت شروع بکار سازمان را زد.

با کمک خدا سازمان و من پا به پای هم از گردنه وزارت کشورگذشتیم وبا کمال ناباوری در پاییز 85 اساسنامه سازمان جهت اجرا به استانداری ابلاغ شد و حالا به جمع ما - سازمان ومن- یک اساسنامه مصوب هم اضافه شد...فروردین 86 سازمان به سازمانهای شهرداری پیوست...

امروز دو سال از آن روز می گذرد و سازمان به نهادی موثر در حوزه فرهنگ و هنر تبدیل شده وجایگاه شایسته ای را به خود اختصاص داده است و این جز به همراهی اهالی فکرو فرهنگ و هنرمیسور نبود.اعتماد این جماعت به این بنده کمترین و سازمان،سرمایه ای است که شهرداری تبریز باید آن را پاس دارد و همواره بر آن بیفزاید.من مجبورم که امیدوار باشم و امیدوارم این نهال در غیاب من کارهایی درخشان و فاخر را سامان دهد و کارهایی را که آغازی چشم نواز و موثر داشته و از سوی قاطبه مردم و خواص مورد استقبال قرار گرفته،دوام یابد و بر افتخارات این شهر کهن بیفزاید...

به گمانم تکلیفی که من بر دوش داشتم به سرانجام رسانده ام و حال این سازمان آماده جهش و تحرک است و امانتی است که به دست اصحاب فرهنگ و هنر این شهر سپرده می شود.

فردا علی رغم مخالفت من قرار است مراسم تودیع برگزار شود و من این بار سنگین را به کسان دیگری بسپارم.امیدوارم فعالیت دو سه ساله ام در این سازمان رضایت خداوند و جامعه فهیم فرهنگی آذربایجان را در پی داشته باشد.در این باره شاید به فراخور چیزهای دیگری هم برایتان روایت کردم.


 

کلبه سوت و کور ما و خانه باصفای آقا

1.سلام

2.در همین اول کار پشت دستمان را به زمین می زنیم و بصورت رسمی از همه دوستانی که در این مدت به این کلبه سوت و کور آمدند و دست خالی برگشتند معذرت خواهی می کنیم.

3.راستش را بخواهید در این مدت بیشتر در سفر بودم و کاش مجال و حالی بود تا در باره سفر و در باره این مدت چیزهایی برایتان می نوشتم... و چرا ننویسم و مگر حال و مجال  چکاره است که جلوی نوشتن را بگیرد؟!پس می نویسم.

4.اواخر بهمن مصادف بود با بیست سالگی دفتر ادبیات و هنر مقاومت،آقای سرهنگی خبرم کرد که بچه های دفتر با آقا ملاقات خصوصی دارند بیا،و من بی درنگ خودم را به تهران رساندم.ظهر بود و همگی صف بسته و منتظر بودیم که نماز را به حضرت آقا اقتدا کنیم.تا اذان فرصتی بود تا به چایی مهمانمان کنند و چایی در این اتاق آشنا،ساده و با صفا خوردن دارد.

آقا از در وارد می شوند و همه به پیشواز بر می خیزیم،راه باز می کنیم و ایشان در حالی که با همه احوالپرسی و چاق سلامتی می کنند،از کنارمان می گذرند و به نماز می ایستند.دو تن از وزیران هم خود را به صف نماز رسانده اند.در این میان توجه و عنایت رهبری به آقا مرتضی سرهنگی و آقای بهبودی غبطه برانگیز و دیدنی است و این برای این دفتر چه سرمایه ارزشمندی است.

بعد از نماز علی رغم  اینکه وزرا هم بی رغبت به حضور در جلسه نیستند اما آقا آنها را مرخص می کند و به اشاره می گوید که ما با اینها کار داریم شما برید به کارتان برسید.همه دور صندلی آقا را گرفته ایم و چشم به لبهایش دوخته ایم که فی الحال در تسخیر لبخند و مهربانی اند.به این فکر می کنم که داشتن چنین رهبری که فهمی دقیق و روزآمد از تحولات فرهنگی و هنری داخلی و خارجی دارد چه فرصت شگرفی ست و چقدر شکرگذاری می خواهد.در جلساتی از این دست چه بسیار دیده ام که ایشان بسیاری از فعالان فرهنگی و هنری کشور را به نام می شناسند و از آثار جدیدی که ارایه کرده اند،باخبرند.

از میان صحبت های آقا تنها به یک جمله اشاره می کنم که هنوزاهنوز مو را بر تن من سیخ می کند: از صبح که شنیدم می آیید چون کودکان که در انتظار مهمان عزیزی لحظه شماری می کنند منتظرتان بودم!(نقل به مضمون)

مخاطب این جمله تعدادی از جوانانی بودند که حماسه بزرگ ملت ما را در 8سال دفاع مقدس به قاب فرهنگ و هنر گرفته اند و همین جمله چقدر تکلیف آنها را سنگین می کند!

5.ادامه دارد 

 


 

تبریک

 

حاصل هر چار فصل  سرو بهار است

نشئه آزادگی خمار ندارد

بهار  و  نوروزتان  مبارک باد.برایتان  روز  و  روزگاری  همراه  با  موفقیت  و  بهروزی  آرزو مندم.


 

اسفند عاشورایی 63

 

اسفند ماه برای لشکر همیشه پیروز عاشورا حکایت دیگری دارد. اسفند ماهی است که با تمام ماههای سال متفاوت است، باور کنید. هر سال که اسفند از راه می رسد خون در رگهای بچه های لشکر به جوش می آید و چشم ها آسمانی می شود. ناگهان لهجه همه بوی کربلا می گیرد، صداها آوازهای شرقی را با خود به همراه  می آورد و چشم ها بارانی ترین روزها را به میزبانی بر می خیزد.

ببخشید که امروزه روز، این زبان، همزبانی ندارد، بالاخره زبان هایی که ریشه آسمانی دارند عمرشان کوتاه است، من وقتی برایتان از دامنه های روشن تجلی می گویم، نمی دانم شما چقد رمتوجه می شوید و در ذهن خود به دنبال چه چیزی می گردید؟ اگر برایتان بگویم که بچه های لشکر ما هر روز به پیشواز بعثت پیامبری می رفتند، باور می کنید؟ گفتم که، این تاریخ مدتها است که به فراموشی سپرده شده است و گرنه مگر می شود در آن تاریخ زیست و شاهد میدان داری فرعونیت بود!

زیاد سرتان را درد نیاورم، برایتان از اسفند می گفتم، آن روزها اسفند ماه برای مردم هم معنی دیگری داشت. اسفند امروز با خود تخم مرغهای رنگی، ماهی های سرخ، سفره های هفت سین و ... می آورد اما اسفندهای آن روزگار با خود پیامبران کوچکی را می آورد که ملتی را به خلوت ملکوت می بردند. مادر شهیدی لبخند می زد و همه جا را خدا می گرفت، به همین سادگی! پدری نقل می پاشید و هزار هزار فرشته از خجالت قبض روح می شدند، کودک خردسالی به عکس پدر شهید خود خیره می شد، خدا اجازه می داد که پدر، فرزند خود را در آغوش گیرد.

در یکی از این اسفندها بود که «عاشورا» برای لشکر ما اتفاق افتاد و مثل آنکه خداوند به تقدیر سپرده بود که در اسفند سال 1363 عاشورایی را برای لشکر عاشورا تدارک ببیند. همه در هیاهوی آسمانی یک بعد از ظهر مسلح شدند و سیدالشهدای لشکر، همه را به روزی که در پیش بود، بشارت داد و یکباره آسمان و زمین در زمهریر زمستان، به تسخیر گلهای محمدی در آمد. امروز این حرفها چقدر شاعرانه به نظر می رسند. این چنین نیست؟ اما من هیچ شاعری را سراغ ندارم که بتواند آن همه زیبایی را تحمل کند. حتی به یاد دارم که یکی از بچه ها گفت: «خدا کند شهید شویم و گرنه بعدها خودمان هم باور نمی کنیم که در کجا بودیم» و خندید.

 در همان عصر، همه از «خود» خالی شدند، خود را در گوشه ای نهادند و سپس به راه افتادند. بعضی ها آن قدر به زلالی رسیده بودند که به اشاره ای شهید می شدند. گاه باران می بارید و همگی در سیلاب محبت غرق می شدند و گاه آفتاب پایین می آمد و بچه ها را نوازش می کرد. از همه زیباتر سیدالشهدای لشکر بود. مهدی باکری در جان همه عاشوراییان تکرار شده بود، در همه جا بود و نبود او همانند ذکری لطیف در لبهای رزمندگان مترنم می شد، از چشم آنان نگاه می کرد، با دست آنان ماشه ها را می چکاند و در قلب آنان خدا را به نظاره می نشست.

همه به زیبایی مهدی لشکر عاشورا غبطه می خوردند، می گفتند انگشتی معطر، او را به فرشته ها نشان داده بود و بعضی ها سجده ملائک را دیده بودند. می دانم که این روزها باور این حرفها چندان سهل و آسان نیست، این روزها که پیشقراولان جامعه در مقابل موبایل سجده می کنند نباید این حرفها را زیاد جدی گرفت، عجب زمانه مزخرفی است. یکی می گفت: «من او را دیدم چون آیینه ای صیقلی ایستاده بود و در عمیق چشمهایش می شد بهشت را به روشنی دید... » مهدی چون آیینه ای تمام قد ایستاده بود و با چشمهای مسلح می شد بی پرده جلوه گری عشق را دید.

من هیچ دوره ای را به یاد ندارم که حقیقت عریان، از زخم جاهلان در امان باشد. هماره آیینه های صیقلی محکوم به شکستن اند و تقدیر آیینه آسمانی ما هم جز این نبود.

می گویند در اسفند بود که آیینه تمام قد لشکر ما شکست و ما تا به خود بیاییم، فرشتگان تمام آینه شکسته ها را به تاراج بردند!

مگر نه این است که راز عشق هماره باید پوشیده بماند؟


 

آشفته ترین سپیده

 

         

لابد تا امروز کاروان سفیران کربلا به شام رسیده است.امروز مداح جوان تبریزی این رباعی را به یادم آورد که محصول سالهای دور است به گمانم سروده تابستان 65 باشد اما بازخوانیش خالی از لطف نیست:

                                   گلهای ز باغ چیده را آوردند

                                   سرهای ز تن بریده را آوردند

                                   در شام سیاه شام بر منبر نی

                                   آشفته ترین سپیده را آوردند


 

تمام بیشه ظلمت مرا جواب دهید...

1.سلام

2.از همه دردمندانی که دعوت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز را برای حضور در برنامه همدردی با کودکان مظلوم غزه پذیرفتند و در سرمای عصر روز هشتم محرم شمعی به یاد آنان روشن کردند،سپاسگزارم.دوستان بسیاری وبلاگ هایشان را با این مناسبت بروز کردند،برخی شعرهای ارزشمندی را سرودند که درمراسم قرائت شد،اصحاب رسانه و مطبوعات در انعکاس شایسته برنامه زحمات زیادی را متحمل شدند و استاندار،شهردار،اعضای شورای اسلامی شهر واصحاب فرهنگ و هنر و جامعه مطبوعاتی و رسانه ای تبریز آمدند تا نشان دهند که هنوز احساس و مردانگی و غیرت همچنان در این شهر نفس می کشد.

3.در باره غزه کار بسیار می توان کرد اما دست ما بسته است کاش میدان دیگری بود تا  گوشه ای از غیرت و دلاوری عاشوراییان به صحنه می آمد،کاش.امیدوارم این برنامه توانسته باشد التیامی بر دل زخمدار کودکان غزه باشد اگر چه این زخم التیام بردار نیست.

4. اوضاع روزگار بر وفق مراد نیست.مناسب با این اوضاع و احوال شعری قدیمی را که تاریخ تابستان سال 1370  در پی دارد،برایتان می آورم:

 

                         در این زمانه عسرت که آفتابی نیست

کسالتی ست که با رودها شتابی نیست

 

شبح شبح نفس سایه می وزد در شهر

سکوت و ظلمت و شب هست،آفتابی نیست

 

چنان به هرم نگاه کویر مات شدیم

که ابر خیزترین چشم را سحابی نیست

 

صدای شیهه اسبی نمی رسد بر گوش

در این کرانه مگر مرد خونرکابی نیست؟

 

شبانه گریه سرودم که باز با این دل

مجال بال زدن نیز انتخابی نیست

 

مگر دچار ضمیر سکون و سنگ شدیم

که درد هست ولی غیرت عتابی نیست

 

تمام بیشه ظلمت!مرا جواب دهید...

برای آیینه جز سنگها جوابی نیست.

 


 

شمعی برای کودکان مظلوم غزه

              

 

راهها و گذرگاهها را بسته اند

دریا ها ساحل را دریغ می کنند

و فرودگاهها برای هواپیماهایی که مهربانی و صلح حمل می کنند،روی خوش نشان نمی دهند.

همه دست در دست هم داده اند تا در نخستین روزهای سال2009 میلادی غزه در میان خون دست و پا زند و گرمای این دست افشانی روزهای شیرینی را برای ما تدارک ببیند!

 

راهها و گذرگاهها را بسته اند و ما کشتار را برصفحه تلویزیون نظاره می کنیم.

برف می بارد و ما در حالی که گاه لب به دندان می گیریم برای آینده بشریت اظهار تاسف می کنیم و چقدر این کارها موثر است!

 

راهها را بسته اند، همچنان که سنگها را

و سگهای هار را رها کرده اند تا شب عیدی،خوش باشند!

...

غزه در آتش می سوزد و ما کاری از دستمان بر نمی آید اماهنوز قلمهایمان،حنجرههایمان،دلهایمان و چشمهایمان را داریم

سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریزبا همراهی اصحاب فرهنگ و هنر این شهر برنامه ویژه ای را با یاد سرباز ششماهه امام حسین(ع)و برای همدردی با کودکان مظلوم غزه در عمارت شهرداری تبریز برگزار می کند بیایید تا عشق زندگی کند و احساس نمیرد

اصل خبر را اینجا بخوانید


 

زورنوشت شب یلدا

 

1.سلام

 

2.دیشب دومین جشنواره شعر خط سوم به پایان رسید.بیش از 60 شاعر که از میان شاعران شرکت کننده داخلی و خارجی به مرحله نهایی رسیده بودند اشعارشان را در طول دو روز برای حاضران خواندند و سر آخر 32 شاعر جایزه گرفتند و 32 شاعر نیز مورد تقدیر قرار گرفتند.

خط سوم حاصل تلاش شبانه روزی همکارانی بود که با تلاش آنها چراغ جشنواره دوم روشن ماند تا برای برگزاری جشنواره سوم امیدوار شویم.از همه آنهایی که بار جشنواره دوم را به دوش کشیدند سپاسگزارم؛صالح سجادی،غلامرضا رزمی، داوران محترم اولیه و نهایی،همکاران تلاشگر سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز علی الخصوص منصور برادران که معاون مالی و مسئول  پشتیبانی جشنواره و ...از جمله کسانی بودند که بدون همت آنان جشنواره دوم به سامان نمی رسید.

از امروز برای برگزاری جشنواره سوم کمر همت می بندیم تا خدا چه بخواهد.

+2.لازم است بطور ویژه از فرماندار تبریز و معاونش تشکر کنم چرا که بدون هیچ چشمداشتی تالار جمهوری فرمانداری را برای برگزاری جشنواره در اختیار سازمان قرار دادند تا جشنواره به بهترین وجه برگزار شود.

متاسفم که بگویم در همین شهری که فرماندارش جلسه مهمی را که قرار بود در تالار جمهوری برگزار شود به جایی دیگر منتقل می کند،مدیر فرهنگی اش از در اختیار قرار دادن نگارخانه برای نمایش آثار جشنواره بین المللی عکاسی فیروزه خودداری می نماید!

3.بهمن امسال شاهد برگزاری نخستین جشنواره مطبوعات و رسانه های شهری توسط سازمان خواهد بود.این جشنواره با هدف ارتقای سطح تعامل شهرداری با رسانه ها و حمایت از مطبوعاتی ست که موضوعات شهری را جدی می گیرند،برگزار خواهد شد.

به گمانم بعداز سالها رخوت در فضای رسانه های تبریز این جشنواره اتقاق ارزشمندی خواهد بود.

4.امشب شب چله است و روز تولد چله خانه ما.شب یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم.

5.و پایان بخش این پست یک بیت زیبا از فیاض لاهیجی،حکیم و فیلسوف دوره صفویه:

 

                              نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزرده

                         دل تسبیح هم سوراخ سوراخ است از دستش
 

 

صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6 7

 

 

 

 

Site Meter